+ - x
 » از همین شاعر
 بی تو بسر نمی شود، با دگری می نشود
 دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید
 توبه من درست نیست خموش
 صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد
 آن مه که هست گردون گردان و بی قرارش
 بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشم
 دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من
 ای خواجه تو عاقلانه می باش
 من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم
 عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن

 » بیشتر بخوانید...
 تعادل
 چه مستیست ندانم که رو به ما آورد
 به پیشگاه مولانا
 سوگ سرود ۱
 صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
 ای دزدیده چشم از آهو
 جهان مهر و مه زناری اوست
 نیکی و بدی که در نهاد بشر است
 اگر پنهان بود پیدا من آن پیدای پنهانم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آب حیوان باید مر روح فزایی را
ماهی همه جان باید دریای خدایی را
ویرانه آب و گل چون مسکن بوم آمد
این عرصه کجا شاید پرواز همایی را
صد چشم شود حیران در تابش این دولت
تو گوش مکش این سو هر کور عصایی را
گر نقد درستی تو چون مست و قراضه ستی
آخر تو چه پنداری این گنج عطایی را
دلتنگ همی دانند کان جای که انصافست
صد دل به فدا باید آن جان بقایی را
دل نیست کم از آهن آهن نه که می داند
آن سنگ که پیدا شد پولادربایی را
عقل از پی عشق آمد در عالم خاک ار نی
عقلی بنمی باید بی عهد و وفایی را
خورشید حقایق ها شمس الحق تبریز است
دل روی زمین بوسد آن جان سمایی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *