+ - x
 » از همین شاعر
 ای بی تو حرام زندگانی
 هین کژ و راست می روی باز چه خورده ای بگو
 به حق چشم خمار لطیف تابانت
 ای جهان را دلگشا اقبال عشق
 آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر
 خیز صبوحی کن و درده صلا
 سلب العشق فادی، حصل الیوم مرادی
 چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی
 ای محو راه گشته از محو هم سفر کن
 هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد

 » بیشتر بخوانید...
 گل سرخ
 من ضرب تیغ ابروی نازت شمرده ام
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
 گلوی قلمم
 آن که شمشیر ستم بر سر ما آخته است
 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
 حرفی نگفته دارم از روز آشنایی
 ساز من ساز مست آهنگ است
 خوشدل کسيکه شد ز ازل آشنای دل
 من تاجر شمایم و كالاى من وفاست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آب حیوان باید مر روح فزایی را
ماهی همه جان باید دریای خدایی را
ویرانه آب و گل چون مسکن بوم آمد
این عرصه کجا شاید پرواز همایی را
صد چشم شود حیران در تابش این دولت
تو گوش مکش این سو هر کور عصایی را
گر نقد درستی تو چون مست و قراضه ستی
آخر تو چه پنداری این گنج عطایی را
دلتنگ همی دانند کان جای که انصافست
صد دل به فدا باید آن جان بقایی را
دل نیست کم از آهن آهن نه که می داند
آن سنگ که پیدا شد پولادربایی را
عقل از پی عشق آمد در عالم خاک ار نی
عقلی بنمی باید بی عهد و وفایی را
خورشید حقایق ها شمس الحق تبریز است
دل روی زمین بوسد آن جان سمایی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *