+ - x
 » از همین شاعر
 خیز صبوحی کن و درده صلا
 چون نمایی آن رخ گلرنگ را
 رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
 اگر تو نیستی در عاشقی خام
 قلت له مصیحا یا ملک المشرق
 شعر من نان مصر را ماند
 چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن
 اندر این جمع شررها ز کجاست
 چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ
 اخرج عن المکان، یا صارم الزمان

 » بیشتر بخوانید...
 این كوه هم صدای مرا بی طنین گذاشت
 بیا ای هموطن از هم شویم ما
 می روم آهسته آرام از کنار جاده سرد
 شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ
 تا که رفتی از برم حتی جهانم گریه کرد
 هیچ چوچه سگی چرا با كفشهای من شوخی نمی كند
 مهتاب به نور دامن شب بشکافت
 مرا در سینه سلطان می شوی آهسته آهسته
 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
 نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شب رفت حریفکان کجایید
شب تا برود شما بیایید
از لعل لبش شراب نوشید
وز خنده او شکر بخایید
چون روز شود به هوشیاران
زین باده نشانه وانمایید
در جیب شما چو دردمیدند
عیسی زایید اگر بزایید
بی هشت بهشت و هفت دوزخ
همچون مه چهارده برآیید
یک موی ز هفت و هشت گر هست
این خلوت خاص را نشایید
مویی در چشم نیست اندک
زنهار که سرمه ای بسایید
چون چشم ز موی پاک گردد
در عشق چو چشم پیشوایید
در عشق خدیو شمس تبریز
انصاف که بی شما شمایید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *