+ - x
 » از همین شاعر
 عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی
 خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
 مبر رنج ای برادر خواجه سختست
 رو، مسلم تراست بی کاری
 باده بده باد مده وز خودمان یاد مده
 شبی که دررسد از عشق پیک بیداری
 مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش
 خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او
 یک خانه پر ز مستان، مستان نو رسیدند
 چو شب شد جملگان در خواب رفتند

 » بیشتر بخوانید...
 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
 مکن سراغ غبار ز پا نشستهٔ ما را
 ای بار خدای پاک دانای قدیر
 زمین نخستین
 دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما
 هودج معنی
 ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی ؟
 این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

دشمن خویشیم و یار آنکه ما را می کشد
غرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد
زان چنین چندان و خوش ما جان شیرین می دهیم
کان ملک ما را بشهد و قند و حلوا می کشد
خویش فربه می نماییم از پی قربان عید
کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد
آن بلیس بی تیش مهلت همی خواهد ازو
مهلتی دادش که او را بعد فردا می کشد
همچو اسماعیل گردن پیش خنجر خوش بنه
در مدزد از وی گلو، گر می کشد تا می کُشد
نیست عزرائیل را دست و رهی بر عاشقان
عاشقان عشق را هم عشق و سودا می کشد
کشتگان نعره زنان یا لیت قومی یعلمون
خفیه صد جان می دهد دلدار، پیدا می کشد
از زمین کالبد بر زن سری وانگه ببین
کو ترا بر آسمان بر می کشد یا می کُشد
روح ریحی می ستاند راح روحی می دهد
باز جان را می رهاند، جغد جان را می کشد
آن گمان ترسا برد، مؤمن ندارد آن گمان
کو مسیح خویشتن را بر چلیپا می کشد
هر یکی عاشق چو منصورند، خود را می کشند
غیر عاشق و انما که خویش عمدا می کشد
صد تقاضا می کند هر روز مردم را اجل
عاشق حق خویشتن را بی تقاضا می کشد
بس کنم یا خود بگویم سر مرگ عاشقان؟
گر چه منکر خویش را از خشم و صفرا می کشد
شمس تبریزی بر آمد بر افق چون آفتاب
شمعهای اختران را بی محابا می کشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *