+ - x
 » از همین شاعر
 چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری
 روزی که گذر کنی به گورم
 یازدهم
 ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را
 حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم
 کوه نیم سنگ نیم چونک گدازان نشوم
 که بوده است تو را دوش یار و همخوابه
 بگشا در بیا درآ که مبا عیش بی شما
 حریف جنگ گزیند تو هم درآ در جنگ
 یا قمرا لوعه للقمرین سکن

 » بیشتر بخوانید...
 مست خوابی و نرگست باز است
 پر می كَشی پرندۀ زیبا كجا ... به خیر؟
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 خدایا وقت آن درویش خوش باد
 در میدان
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
 بازسازی
 گفتی که باز، بسته ی زنجیر می شویم
 ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

دشمن خویشیم و یار آنکه ما را می کشد
غرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد
زان چنین چندان و خوش ما جان شیرین می دهیم
کان ملک ما را بشهد و قند و حلوا می کشد
خویش فربه می نماییم از پی قربان عید
کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد
آن بلیس بی تیش مهلت همی خواهد ازو
مهلتی دادش که او را بعد فردا می کشد
همچو اسماعیل گردن پیش خنجر خوش بنه
در مدزد از وی گلو، گر می کشد تا می کُشد
نیست عزرائیل را دست و رهی بر عاشقان
عاشقان عشق را هم عشق و سودا می کشد
کشتگان نعره زنان یا لیت قومی یعلمون
خفیه صد جان می دهد دلدار، پیدا می کشد
از زمین کالبد بر زن سری وانگه ببین
کو ترا بر آسمان بر می کشد یا می کُشد
روح ریحی می ستاند راح روحی می دهد
باز جان را می رهاند، جغد جان را می کشد
آن گمان ترسا برد، مؤمن ندارد آن گمان
کو مسیح خویشتن را بر چلیپا می کشد
هر یکی عاشق چو منصورند، خود را می کشند
غیر عاشق و انما که خویش عمدا می کشد
صد تقاضا می کند هر روز مردم را اجل
عاشق حق خویشتن را بی تقاضا می کشد
بس کنم یا خود بگویم سر مرگ عاشقان؟
گر چه منکر خویش را از خشم و صفرا می کشد
شمس تبریزی بر آمد بر افق چون آفتاب
شمعهای اختران را بی محابا می کشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *