+ - x
 » از همین شاعر
 عید نمی دهد فرح بی نظر هلال تو
 ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان
 بیار باده که دیر است در خمار توام
 بشکن قدح باده که امروز چنانیم
 باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
 ای تو آب زندگانی فاسقنا
 خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی
 ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی
 هر آنچه دور کند مر تو را ز دوست بدست
 ای کرده میان سینه غارت

 » بیشتر بخوانید...
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار
 ویرانه های یاد تو را گریه می کنم
 ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
 تیره گون شد کوکب بخت همایون فال من
 به کودکان در خون خفته ی هلوکاست غزه
 ای شاه عرب میر عجم سرور اعلی
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 سوار برق عمرم ، نیست برگشتن عنانم را
 باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
 هرکس که به ازدواج پابند شود

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

دشمن خویشیم و یار آنکه ما را می کشد
غرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد
زان چنین چندان و خوش ما جان شیرین می دهیم
کان ملک ما را بشهد و قند و حلوا می کشد
خویش فربه می نماییم از پی قربان عید
کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد
آن بلیس بی تیش مهلت همی خواهد ازو
مهلتی دادش که او را بعد فردا می کشد
همچو اسماعیل گردن پیش خنجر خوش بنه
در مدزد از وی گلو، گر می کشد تا می کُشد
نیست عزرائیل را دست و رهی بر عاشقان
عاشقان عشق را هم عشق و سودا می کشد
کشتگان نعره زنان یا لیت قومی یعلمون
خفیه صد جان می دهد دلدار، پیدا می کشد
از زمین کالبد بر زن سری وانگه ببین
کو ترا بر آسمان بر می کشد یا می کُشد
روح ریحی می ستاند راح روحی می دهد
باز جان را می رهاند، جغد جان را می کشد
آن گمان ترسا برد، مؤمن ندارد آن گمان
کو مسیح خویشتن را بر چلیپا می کشد
هر یکی عاشق چو منصورند، خود را می کشند
غیر عاشق و انما که خویش عمدا می کشد
صد تقاضا می کند هر روز مردم را اجل
عاشق حق خویشتن را بی تقاضا می کشد
بس کنم یا خود بگویم سر مرگ عاشقان؟
گر چه منکر خویش را از خشم و صفرا می کشد
شمس تبریزی بر آمد بر افق چون آفتاب
شمعهای اختران را بی محابا می کشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *