+ - x
 » از همین شاعر
 داد دهی ساغر و پیمانه را
 دلم امروز خوی یار دارد
 ای نور افلاک و زمین چشم و چراغ غیب بین
 امروز چنانم که خر از بار ندانم
 دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا
 جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان
 جان و سر تو که بگو بی نفاق
 هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری
 چندان بنالم ناله ها چندان برآرم رنگها
 پیشتر آ ای صنم شنگ من

 » بیشتر بخوانید...
 خودی روشن ز نور کبریائی است
 رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل
 مرگ غم
 آن یار کز او خانه ما جای پری بود
 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
 دوشیزگان شعرم اگر نیست برقع پوش
 ای کاش
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
 از برای تو

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

دشمن خویشیم و یار آنکه ما را می کشد
غرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد
زان چنین چندان و خوش ما جان شیرین می دهیم
کان ملک ما را بشهد و قند و حلوا می کشد
خویش فربه می نماییم از پی قربان عید
کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد
آن بلیس بی تیش مهلت همی خواهد ازو
مهلتی دادش که او را بعد فردا می کشد
همچو اسماعیل گردن پیش خنجر خوش بنه
در مدزد از وی گلو، گر می کشد تا می کُشد
نیست عزرائیل را دست و رهی بر عاشقان
عاشقان عشق را هم عشق و سودا می کشد
کشتگان نعره زنان یا لیت قومی یعلمون
خفیه صد جان می دهد دلدار، پیدا می کشد
از زمین کالبد بر زن سری وانگه ببین
کو ترا بر آسمان بر می کشد یا می کُشد
روح ریحی می ستاند راح روحی می دهد
باز جان را می رهاند، جغد جان را می کشد
آن گمان ترسا برد، مؤمن ندارد آن گمان
کو مسیح خویشتن را بر چلیپا می کشد
هر یکی عاشق چو منصورند، خود را می کشند
غیر عاشق و انما که خویش عمدا می کشد
صد تقاضا می کند هر روز مردم را اجل
عاشق حق خویشتن را بی تقاضا می کشد
بس کنم یا خود بگویم سر مرگ عاشقان؟
گر چه منکر خویش را از خشم و صفرا می کشد
شمس تبریزی بر آمد بر افق چون آفتاب
شمعهای اختران را بی محابا می کشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *