+ - x
 » از همین شاعر
 با چرخ گردان تیره هوایی
 در دو چشم من نشین ای آن که از من منتری
 من آن ماهم که اندر لامکانم
 بیا بیا که چو آب حیات درخوردی
 بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم
 عاشقان را جست و جو از خویش نیست
 خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی
 این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم
 جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا؟
 خوش می گریزی هر طرف از حلقه ما نی مکن

 » بیشتر بخوانید...
 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
 مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 حسرت فروش
 از دیده خون دل همه بر روی ما رود
 زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست
 عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
 در خواب بدم مرا خردمندی گفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اینک آن مرغان که ایشان بیضه ها زرین کنند
کره تند فلک را هر سحرگه زین کنند
چون بتازند آسمان هفتمین میدان شود
چون بخسپند آفتاب و ماه را بالین کنند
ماهیانی کاندرون جان هر یک یونسیست
گلبنانی که فلک را خوب و خوب آیین کنند
دوزخ آشامان جنت بخش روز رستخیز
حاکمند و نی دعا دانند و نه نفرین کنند
از لطافت کوه ها را در هوا رقصان کنند
وز حلاوت بحرها را چون شکر شیرین کنند
جسم ها را جان کنند و جان جاویدان کنند
سنگ ها را کان لعل و کفرها را دین کنند
از همه پیداترند و از همه پنهان ترند
گر عیان خواهی به پیش چشم تو تعیین کنند
گر عیان خواهی ز خاک پای ایشان سرمه ساز
زانک ایشان کور مادرزاد را ره بین کنند
گر تو خاری همچو خار اندر طلب سرتیز باش
تا همه خار تو را همچون گل و نسرین کنند
گر مجال گفت بودی گفتنی ها گفتمی
تا که ارواح و ملایک ز آسمان تحسین کنند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *