+ - x
 » از همین شاعر
 نقش بند جان که جان ها جانب او مایلست
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی
 رحم بر یار کی کند هم یار
 حدی نداری در خوش لقایی
 بانگی عجب از آسمان در می رسد هر ساعتی
 ماییم فداییان جانباز
 بر من نیستی یارا کجایی
 نوزدهم
 سماع از بهر جان بی قرارست

 » بیشتر بخوانید...
 سایه ساز تیره ی تاریخ
 عمر بگذشت ولیکن همه با دربدری
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 تو نيز همچو من اين نکته را شنو ز رباب
 در خيال طره اش چون مار پيچانم بخواب
 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
 عابر، پتو بپوش زمستان هنوز هست
 لعنت
 ای آتش خموش شده در میان دود
 جنازه های متحرک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اینک آن مرغان که ایشان بیضه ها زرین کنند
کره تند فلک را هر سحرگه زین کنند
چون بتازند آسمان هفتمین میدان شود
چون بخسپند آفتاب و ماه را بالین کنند
ماهیانی کاندرون جان هر یک یونسیست
گلبنانی که فلک را خوب و خوب آیین کنند
دوزخ آشامان جنت بخش روز رستخیز
حاکمند و نی دعا دانند و نه نفرین کنند
از لطافت کوه ها را در هوا رقصان کنند
وز حلاوت بحرها را چون شکر شیرین کنند
جسم ها را جان کنند و جان جاویدان کنند
سنگ ها را کان لعل و کفرها را دین کنند
از همه پیداترند و از همه پنهان ترند
گر عیان خواهی به پیش چشم تو تعیین کنند
گر عیان خواهی ز خاک پای ایشان سرمه ساز
زانک ایشان کور مادرزاد را ره بین کنند
گر تو خاری همچو خار اندر طلب سرتیز باش
تا همه خار تو را همچون گل و نسرین کنند
گر مجال گفت بودی گفتنی ها گفتمی
تا که ارواح و ملایک ز آسمان تحسین کنند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *