+ - x
 » از همین شاعر
 بانگ برآمد ز خرابات من
 ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو
 فیما تری فیما تری یا من یری و لا یری
 دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود
 از انبهی ماهی دریا به نهان گشته
 بویی ز گردون می رسد با پرسش و دلداریی
 ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست
 بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
 ز بعد وقت نومیدی امیدیست
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد

 » بیشتر بخوانید...
 بهار من
 خانه از سنگ بنا کن محل زلزله هاست
 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
 بسوز
 بهار آمد چسان بینم به چشم کور دنیا را
 کم کن طمع از جهان و می زی خرسند
 ساقیا برخیز و درده جام را
 بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
 امروز ترا دسترس فردا نیست
 تماس پای خورشید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را
درده می ربانی دل های کبابی را
کم گوی حدیث نان در مجلس مخموران
جز آب نمی سازد مر مردم آبی را
از آب و خطاب تو تن گشت خراب تو
آراسته دار ای جان زین گنج خرابی را
گلزار کند عشقت آن شوره خاکی را
دربار کند موجت این جسم سحابی را
بفزای شراب ما بربند تو خواب ما
از شب چه خبر باشد مر مردم خوابی را
همکاسه ملک باشد مهمان خدایی را
باده ز فلک آید مردان ثوابی را
نوشد لب صدیقش ز اکواب و اباریقش
در خم تقی یابی آن باده نابی را
هشیار کجا داند بی هوشی مستان را
بوجهل کجا داند احوال صحابی را
استاد خدا آمد بی واسطه صوفی را
استاد کتاب آمد صابی و کتابی را
چون محرم حق گشتی وز واسطه بگذشتی
بربای نقاب از رخ خوبان نقابی را
منکر که ز نومیدی گوید که نیابی این
بنده ره او سازد آن گفت نیابی را
نی باز سپیدست او نی بلبل خوش نغمه
ویرانه دنیا به آن جغد غرابی را
خاموش و مگو دیگر مفزای تو شور و شر
کز غیب خطاب آید جان های خطابی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *