+ - x
 » از همین شاعر
 جان خراباتی و عمر بهار
 اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی
 من چو در گور درون خفته همی فرسایم
 بر سر ره دیدمش تیز روان چون قمر
 اندر میان جمع چه جان است آن یکی
 صنما بیار باده بنشان خمار مستان
 بگویم خفیه تا خواجه نرنجد
 من و تو دوش شب بیدار بودیم
 ای آنک به دل ها ز حسد خار خلیدی
 هم به درد این درد را درمان کنم

 » بیشتر بخوانید...
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 دهانم را هرکه بوسیده است، از قدمت نام تو حیرت کرده است
 افلاک که جز غم نفزایند دگر
 مرا صدا بزن از پشت خستگیی خودم
 گل بی رخ یار خوش نباشد
 غزل بدخشان
 موی زیبای تو بی حادثهء مریم نیست
 انتظارت از دل و جان داشتم، دارم هنوز*
 جلوه ساقی
 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد
ساده دل مردی که دل بر وعده مستان نهاد
چون حدیث بی دلان بشنید جان خوشدلم
جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد
برج برج و خانه خانه جویم آن خورشید را
کو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد
مشک گفتم زلف او را زین سخن بشکست زلف
هندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد
من نیم سلطان ولیکن خاک پای او شدم
خاک پای خویشتن را او لقب سلطان نهاد
همچو گربه عطسه شیری بدم از ابتدا
بس شدم زیر و زبر کو گربه در انبان نهاد
گفت ار تو زاده شیری نه ای گربه برآ
بردر انبان شیر در انبان درون نتوان نهاد
من چو انبان بردریدم گفت آن انبان مرا
چون تویی را هر که گربه دید او بهتان نهاد
شمس تبریزیست تابان از ورای هفت چرخ
لاجرم تاب نوآیین بر چهارارکان نهاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *