+ - x
 » از همین شاعر
 بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین
 آب تو ده گسسته را در دو جهان سقا تویی
 آن جا که چو تو نگار باشد
 در کوی کی می گردی ای خواجه چه می خواهی
 مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
 برست جان و دلم از خودی و از هستی
 دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدم
 عشق است بر آسمان پریدن
 از این پستی به سوی آسمان شو
 هم دلم ره می نماید هم دلم ره می زند

 » بیشتر بخوانید...
 پیرهن . ته می نشیند در تنت
 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
 هر قدر دردی که داری در دلم آتش بزن
 محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را
 آسیای نوبتی
 صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
 درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا
 طرح یک خالق زن
 هر صبح که روی لاله شبنم گیرد
 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد
ساده دل مردی که دل بر وعده مستان نهاد
چون حدیث بی دلان بشنید جان خوشدلم
جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد
برج برج و خانه خانه جویم آن خورشید را
کو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد
مشک گفتم زلف او را زین سخن بشکست زلف
هندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد
من نیم سلطان ولیکن خاک پای او شدم
خاک پای خویشتن را او لقب سلطان نهاد
همچو گربه عطسه شیری بدم از ابتدا
بس شدم زیر و زبر کو گربه در انبان نهاد
گفت ار تو زاده شیری نه ای گربه برآ
بردر انبان شیر در انبان درون نتوان نهاد
من چو انبان بردریدم گفت آن انبان مرا
چون تویی را هر که گربه دید او بهتان نهاد
شمس تبریزیست تابان از ورای هفت چرخ
لاجرم تاب نوآیین بر چهارارکان نهاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *