+ - x
 » از همین شاعر
 چندان حلاوت و مزه و مستی و گُشاد
 رسم نو بین که شهریار نهاد
 گشته ست طپان جانم ای جان و جهان برگو
 کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته
 ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
 بگردان شراب ای صنم بی درنگ
 ای شه جاودانی وی مه آسمانی
 هزار جان مقدس فدای سلطانی
 چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم
 آن خواجه اگر چه تیزگوش است

 » بیشتر بخوانید...
 عقلنامه
 گُلِ شگفتۀ من از بهشت، رانده شده
 نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
 بعالم فتنه از چشم سياهش
 وقتی که شعر وسوسه انگیز می شود
 لشکر مژگان
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 ساعتی خندید با خود از دم ِ یك روسپی
 عصر بی فال
 صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد
ساده دل مردی که دل بر وعده مستان نهاد
چون حدیث بی دلان بشنید جان خوشدلم
جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد
برج برج و خانه خانه جویم آن خورشید را
کو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد
مشک گفتم زلف او را زین سخن بشکست زلف
هندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد
من نیم سلطان ولیکن خاک پای او شدم
خاک پای خویشتن را او لقب سلطان نهاد
همچو گربه عطسه شیری بدم از ابتدا
بس شدم زیر و زبر کو گربه در انبان نهاد
گفت ار تو زاده شیری نه ای گربه برآ
بردر انبان شیر در انبان درون نتوان نهاد
من چو انبان بردریدم گفت آن انبان مرا
چون تویی را هر که گربه دید او بهتان نهاد
شمس تبریزیست تابان از ورای هفت چرخ
لاجرم تاب نوآیین بر چهارارکان نهاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *