+ - x
 » از همین شاعر
 چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی
 متاز ای دل سوی دریای ناری
 می زنم حلقه در هر خانه ای
 حکم نو کن که شاه دورانی
 از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده ست
 ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
 گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم
 صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد
 ای گوش من گرفته تویی چشم روشنم
 دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهان

 » بیشتر بخوانید...
 با سماجت یک الماس
 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
 اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
 آبسال
 نه نیروی خودی را آزمودی
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 اسرار خداوند است، نجيدنش آسان نيست
 به تو سلام می کنم
 چو از دل عشق رفت آزار آید
 سوگ سرود ۱

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد
ساده دل مردی که دل بر وعده مستان نهاد
چون حدیث بی دلان بشنید جان خوشدلم
جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد
برج برج و خانه خانه جویم آن خورشید را
کو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد
مشک گفتم زلف او را زین سخن بشکست زلف
هندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد
من نیم سلطان ولیکن خاک پای او شدم
خاک پای خویشتن را او لقب سلطان نهاد
همچو گربه عطسه شیری بدم از ابتدا
بس شدم زیر و زبر کو گربه در انبان نهاد
گفت ار تو زاده شیری نه ای گربه برآ
بردر انبان شیر در انبان درون نتوان نهاد
من چو انبان بردریدم گفت آن انبان مرا
چون تویی را هر که گربه دید او بهتان نهاد
شمس تبریزیست تابان از ورای هفت چرخ
لاجرم تاب نوآیین بر چهارارکان نهاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *