+ - x
 » از همین شاعر
 سحری چو شاه خوبان به وثاق ما درآمد
 آن ماه همی تابد بر چرخ و زمین یا نی
 انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم
 کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده
 می خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گام
 رهید جان دوم از خودی و از هستی
 پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کند
 تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری
 از آتش روی خود اندر دلم آتش زن
 پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری

 » بیشتر بخوانید...
 ای آنکه به گهوارهء تن جان من استی
 آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما
 دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 خانه را در بی کسی طی می کنم
 مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
 شام جدایی
 مرا در سینه سلطان می شوی آهسته آهسته
 چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
 نیایش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید
روی ها را از جمال خوب او چون مه کنید
مردگان کهنه را رویش دو صد جان می دهد
عاشقان رفته را از روی او آگه کنید
از کف آن هر دو ساقی چشم او و لعل او
هر زمانی می خورید و هر زمانی خه کنید
جانب صحرای رویش طرفه چاهی گفته اند
قصد آن صحرا کنید و نیت آن چه کنید
نک نشان روشنی در خیمه ها تابان شدست
گوش اسبان را به سوی خیمه و خرگه کنید
آستان خرگهش شد کهربای عاشقان
عاشقان لاغر تن خود را چو برگ که کنید
در خمار چشم مستش چشم ها روشن کنید
وز برای چشم بد را ناله و آوه کنید
شاه جان ها شمس تبریزیست و این دم آن اوست
رخ بدو آرید و خود را جمله مات شه کنید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *