+ - x
 » از همین شاعر
 یک جام ز صد هزار جان به
 صد مصر مملکت ز تعدی خراب شد
 اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باش
 من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست
 امروز جنون نو رسیده ست
 مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
 که بوده است تو را دوش یار و همخوابه
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقا
 تو جان مایی، ماه سمایی

 » بیشتر بخوانید...
 گوهر مخزن اسرار همان است که بود
 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
 ای جان من بیاد لبت تشنه بر شراب
 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
 چشم به راه
 شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد
 تلخ افتاد
 میز
 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
 اگر خونین دلم یاقوت گردد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید
روی ها را از جمال خوب او چون مه کنید
مردگان کهنه را رویش دو صد جان می دهد
عاشقان رفته را از روی او آگه کنید
از کف آن هر دو ساقی چشم او و لعل او
هر زمانی می خورید و هر زمانی خه کنید
جانب صحرای رویش طرفه چاهی گفته اند
قصد آن صحرا کنید و نیت آن چه کنید
نک نشان روشنی در خیمه ها تابان شدست
گوش اسبان را به سوی خیمه و خرگه کنید
آستان خرگهش شد کهربای عاشقان
عاشقان لاغر تن خود را چو برگ که کنید
در خمار چشم مستش چشم ها روشن کنید
وز برای چشم بد را ناله و آوه کنید
شاه جان ها شمس تبریزیست و این دم آن اوست
رخ بدو آرید و خود را جمله مات شه کنید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *