+ - x
 » از همین شاعر
 چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید
 هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم
 هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
 کس با چو تو یار راز گوید
 بیست و هفتم
 ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را
 ببسته است پری نهانیی پایم
 ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست
 توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
 ای یار شگرف در همه کار

 » بیشتر بخوانید...
 درآمیختن
 به عجزی که داری قوی کن میان را
 اُحُد (3)
 مست ها دروغ نمی گویند
 دلم به سوی شما شادمانه مینگرد
 می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 من از ساحل گریزانم
 تا شنیدم که نیایی سخنم را یخ زد
 اجاق سرد انزوا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بدرد مُرده کفن را، بسر گور بر آید
اگر آن مُردۀ ما را، ز بُت من خبر آید
چه کند مُرده و زنده، چو ازو یابد چیزی
که اگر کوه ببیند، بجهد، پیشتر آید
ز ملامت نگریزم، که ملامت ز تو آید
که ز تلخی تو جان را، همه طعم شکر آید
بخور آن را که رسیدت، مهل از بهر ذخیره
که تو بر جوی روانی، چو بخوردی دگر آید
بنگر صنعت خوبش، بشنو وحی قلوبش
همگی نور نظر شو، همه ذوق از نظر آید
مبر اومید که عمرم، بشد و یار نیامد
بگه آید وی و بیگه، نه همه در سحر آید
تو مراقب شو و آگه، گه و بیگاه که ناگه
مثل کحل عزیزی شده ما در بصر آید
چو درین چشم در آید، شود این چشم چو دریا
چو بدریا نگرد، از همه آبش گُهر آید
نه چنان گوهر مرده، که نداند گُهر خود
همه گویا، همه جویا، همگی جانور آید
تو چه دانی؟ تو چه دانی؟ که چه کانی و چه جانی؟
که خدا داند و بیند، هنری کز بشر آید
تو سخن گفتن بی لب، هله خو کن چو ترازو
که نماند لب و دندان، چو ز دنیا گذر آید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *