+ - x
 » از همین شاعر
 جانا به غریبستان چندین به چه می مانی
 باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش
 آخر از هجران به وصلش در رسیدستی دلا
 به بخت و طالع ما ای افندی
 ای تو ولی احسان دل ای حسن رویت دام دل
 سر نهاده بر قدم های بت چین نیستی
 ای نفس کل صورت مکن وی عقل کل بشکن قلم
 ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد
 ای درآورده جهانی را ز پای
 ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم

 » بیشتر بخوانید...
 چه كسی بود مرا برده و در گور انداخت
 بسا کس اندوه فردا کشیدند
 دگراندیش
 با غروب نگهش آمد و طوفانم کرد
 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
 کبک
 شبی در بهار
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 معراج اوج رفعت ايوان صبحگاه
 بزن که سوز دل من به ساز میگوئی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چمنی که جمله گل ها به پناه او گریزد
که در او خزان نباشد که در او گلی نریزد
شجری خوش و خرامان به میانه بیابان
که کسی به سایه او چو بخفت مست خیزد
فلکی چو آسمان ها که بدوست قصد جان ها
که زحل نیارد آن جا که به زهره برستیزد
گهری لطیف کانی به مکان لامکانی
بویست اشارت دل چو دو دیده اشک بیزد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *