+ - x
 » از همین شاعر
 ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانی
 رویش خوش و مویش خوش وان طره جعدینش
 ای بمرده هر چه جان در پای او
 سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند
 نی سیم و نه زر نه مال خواهیم
 ما را سفری فتاد بی ما
 زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
 ای دم به دم مصور جان از درون تن
 مبر رنج ای برادر خواجه سختست
 ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ای

 » بیشتر بخوانید...
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 در بهاران سری از خاک برون آوردن
 خير خدايا دلم زنگ خطر می زند
 مار در محراب
 خاک خسته
 گفت و گویم با شعر
 برخاستن
 مکن سراغ غبار ز پا نشستهٔ ما را
 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چمنی که جمله گل ها به پناه او گریزد
که در او خزان نباشد که در او گلی نریزد
شجری خوش و خرامان به میانه بیابان
که کسی به سایه او چو بخفت مست خیزد
فلکی چو آسمان ها که بدوست قصد جان ها
که زحل نیارد آن جا که به زهره برستیزد
گهری لطیف کانی به مکان لامکانی
بویست اشارت دل چو دو دیده اشک بیزد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *