+ - x
 » از همین شاعر
 دل بر ما شدست دلبر ما
 خواجه غلط کرده ای در صفت یار خویش
 چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
 مرا چون تا قیامت یار اینست
 دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
 تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
 مثال باز رنجورم زمین بر من ز بیماری
 صد دل و صد جان بدمی دادمی
 بُد دوش بی تو تیره شب و روشنی نداشت

 » بیشتر بخوانید...
 مشکل
 قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
 چند رباعی
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را
 مرهون بعثت
 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
 در گوش دلم گفت فلک پنهانی
 نه از ساقی نه از پیمانه گفتم
 ظرف استغنا
 این سنگ ملون که گهر می نامند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چمنی که جمله گل ها به پناه او گریزد
که در او خزان نباشد که در او گلی نریزد
شجری خوش و خرامان به میانه بیابان
که کسی به سایه او چو بخفت مست خیزد
فلکی چو آسمان ها که بدوست قصد جان ها
که زحل نیارد آن جا که به زهره برستیزد
گهری لطیف کانی به مکان لامکانی
بویست اشارت دل چو دو دیده اشک بیزد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *