+ - x
 » از همین شاعر
 بانگ برآمد ز دل و جان من
 بکت عینی غداه البین دمعا
 فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری
 واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب
 دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود
 ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی
 باز درآمد طبیب از در ایوب خویش
 در این دم همدمی آمد خمش کن
 در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کو
 گفتی که: « در چه کاری؟ » با تو چه کار ماند؟

 » بیشتر بخوانید...
 بنفشه زلف من ای سر و قد نسرین تن
 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
 حافظ
 چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
 لبخند در سکوت تو در بند می شود
 امروز که بی حساب کردم گریه
 غزلی برای کابل و این روز هایش...
 خمخانه ی عشرت
 ناودانها
 رهروان روز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به میان دل خیال مه دلگشا درآمد
چو نه راه بود و نی در عجب از کجا درآمد
بت و بت پرست و مؤمن همه در سجود رفتند
چو بدان جمال و خوبی بت خوش لقا درآمد
دل آهنم چو آتش چه خواست در منارش
نه که آینه شود خوش چو در او صفا درآمد
به چه نوع شکر گویم که شکرستان شکرم
ز در جفا برون شد ز در وفا درآمد
همه جورها وفا شد همه تیرگی صفا شد
صفت بشر فنا شد صفت خدا درآمد
همه نقش ها برون شد همه بحر آبگون شد
همه کبریا برون شد همه کبریا درآمد
همه خانه ها که آمد در آن به سوی دریا
چو فزود موج دریا همه خانه ها درآمد
همه خانه ها یکی شد دو مبین به آب بنگر
که جدا نیند اگر چه که جدا جدا درآمد
همه کوزه ها بیارید همه خنب ها بشویید
که رسید آب حیوان و چنین سقا درآمد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *