+ - x
 » از همین شاعر
 آفتابا سوی مه رویان شدی
 من پار بخورده ام شرابی
 نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کن
 ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زن
 تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون
 درده شراب یک سان تا جمله جمع باشیم
 تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را؟
 بنمود وفا از این جا
 در هوایت بی قرارم روز و شب
 بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا

 » بیشتر بخوانید...
 ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
 باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
 بهار و شاعر محبوس
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 پر خون بود از یاد لبت شیشه ی عاشق
 پیش از تو
 واژه ی منفی
 کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
هر مرادی که بودشان همه در بر گیرند
جان و دل را چو به پیک در تو بسپارند
جان باقی خوش شاد معطر گیرند
بندگانند تو را کز تو تویشان مقصود
پای در راه تو بنهند و کم سر گیرند
ترک این شرب بگویند در این روزی چند
عوض شرب فنا شربت کوثر گیرند
چون ستاره شب تاریک پی مه گردند
چو مه چارده رخسار منور گیرند
گر بمانند یتیم از پدر و مادر خاک
پدر و مادر روحانی دیگر گیرند
چون ببینند که تن لقمه گورست یقین
جان و دل زفت کنند و تن لاغر گیرند
بس کن این لکلک گفتار رها کن پس از این
تا سخن ها همه از جان مطهر گیرند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *