+ - x
 » از همین شاعر
 به گرد دل همی گردی چه خواهی کرد می دانم
 کسی کو را بود خلق خدایی
 عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
 آن عشرت نو که برگرفتیم
 تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او
 هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی
 آب حیوان باید مر روح فزایی را
 ماها چو به چرخ دل برآیی
 هفتم
 آن ماه کو ز خوبی بر جمله می دواند

 » بیشتر بخوانید...
 صلاح کار کجا و من خراب کجا
 خانه دل سرد گشت و گرمی گفتار کو
 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
 پری گمشده
 یک کمی
 فقیرم ساز و سامانم نگاهی است
 به جان او که گرم دسترس به جان بودی
 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
 من و تو
 هرکه آمد سیر یأسی زین گلستان کرد و رفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
هر مرادی که بودشان همه در بر گیرند
جان و دل را چو به پیک در تو بسپارند
جان باقی خوش شاد معطر گیرند
بندگانند تو را کز تو تویشان مقصود
پای در راه تو بنهند و کم سر گیرند
ترک این شرب بگویند در این روزی چند
عوض شرب فنا شربت کوثر گیرند
چون ستاره شب تاریک پی مه گردند
چو مه چارده رخسار منور گیرند
گر بمانند یتیم از پدر و مادر خاک
پدر و مادر روحانی دیگر گیرند
چون ببینند که تن لقمه گورست یقین
جان و دل زفت کنند و تن لاغر گیرند
بس کن این لکلک گفتار رها کن پس از این
تا سخن ها همه از جان مطهر گیرند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *