+ - x
 » از همین شاعر
 گرم درآ و دم مده باده بیار ای صنم
 ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
 ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای
 کی باشد اختری در اقطار
 از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم
 ورا خواهم دگر یاری نخواهم
 گهی پرده سوزی، گهی پرده داری
 بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
 عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
 گه چرخ زنان همچون فلکم

 » بیشتر بخوانید...
 مه نشین عاطفه
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 تنی داری بسان خرمن گل
 زیبا در زندان
 ای بار خدای پاک دانای قدیر
 هر دم چو توپ می زندم پشت پای وای
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 سوگ سرود ۲
 آنکه از جمله خاص است بيار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
هر مرادی که بودشان همه در بر گیرند
جان و دل را چو به پیک در تو بسپارند
جان باقی خوش شاد معطر گیرند
بندگانند تو را کز تو تویشان مقصود
پای در راه تو بنهند و کم سر گیرند
ترک این شرب بگویند در این روزی چند
عوض شرب فنا شربت کوثر گیرند
چون ستاره شب تاریک پی مه گردند
چو مه چارده رخسار منور گیرند
گر بمانند یتیم از پدر و مادر خاک
پدر و مادر روحانی دیگر گیرند
چون ببینند که تن لقمه گورست یقین
جان و دل زفت کنند و تن لاغر گیرند
بس کن این لکلک گفتار رها کن پس از این
تا سخن ها همه از جان مطهر گیرند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *