+ - x
 » از همین شاعر
 ابشر ثم ابشر یا متمن
 اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی
 جان من جان تو جانت جان من
 صفت خدای داری چو به سینه ای درآیی
 کجا خواهی ز چنگ ما پریدن
 یار مرا عارض و عذار نه این بود
 ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی
 ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان
 در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید
 آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند

 » بیشتر بخوانید...
 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
 ساقیا آمدن عید مبارک بادت
 قلب همت
 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
 تا راه قلندری نپویی نشود
 ای همه آیات قدرت ظاهر از شان شما
 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 حلقۀ صبر
 گمگشته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
هر مرادی که بودشان همه در بر گیرند
جان و دل را چو به پیک در تو بسپارند
جان باقی خوش شاد معطر گیرند
بندگانند تو را کز تو تویشان مقصود
پای در راه تو بنهند و کم سر گیرند
ترک این شرب بگویند در این روزی چند
عوض شرب فنا شربت کوثر گیرند
چون ستاره شب تاریک پی مه گردند
چو مه چارده رخسار منور گیرند
گر بمانند یتیم از پدر و مادر خاک
پدر و مادر روحانی دیگر گیرند
چون ببینند که تن لقمه گورست یقین
جان و دل زفت کنند و تن لاغر گیرند
بس کن این لکلک گفتار رها کن پس از این
تا سخن ها همه از جان مطهر گیرند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *