+ - x
 » از همین شاعر
 به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسی
 با دل گفتم چرا چنینی
 شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها
 بر سر ره دیدمش تیز روان چون قمر
 گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
 خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرم
 مهم را لطف در لطفست از آنم بی قرار ای دل
 بنمای رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
 منم که کار ندارم به غیر بی کاری
 بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی

 » بیشتر بخوانید...
 به جان او که گرم دسترس به جان بودی
 عشق چیست؟
 زیبا رویان شوی ندارند
 چها که بر سر این تکدرخت پیر گذشت
 یک عُمر، گپ مفت ز هر شحنه خریدیم
 به دشمن آزادی زنان
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 در سرای مغان رفته بود و آب زده
 بوی حسرت
 همچو سر روان جريده برو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید
خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی
خسته ای را که دل و دیده به دست تو سپرد
نه به یک بار نشاید در احسان بستن
صافی ار می ندهی کم ز یکی جرعه درد
همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهاد
هیچ کس بی تو در آن حجره ره راست نبرد
گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبین
آنک کوبد در وصل تو کجا باشد خرد
آستینم ز گهرهای نهانی پر دار
آستینی که بسی اشک از این دیده سترد
شحنه عشق چو افشرد کسی را شب تار
ماهت اندر بر سیمینش به رحمت بفشرد
دل آواره اگر از کرمت باز آید
قصه شب بود و قرص مه و اشتر و کرد
این جمادات ز آغاز نه آبی بودند
سرد سیرست جهان آمد و یک یک بفسرد
خون ما در تن ما آب حیاتست و خوش است
چون برون آید از جای ببینش همه ارد
مفسران آب سخن را و از آن چشمه میار
تا وی اطلس بود آن سوی و در این جانب برد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *