+ - x
 » از همین شاعر
 به جان جمله مستان که مستم
 چو عشق آمد که جان با من سپاری
 ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبی
 چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا
 جان به فدای عاشقان خوش هوسیست عاشقی
 ای روز مبارک و خجسته
 بیدار کنید مستیان را
 چو از سر بگیرم بود سرور او
 ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او
 ای محو راه گشته از محو هم سفر کن

 » بیشتر بخوانید...
 معراج اوج رفعت ايوان صبحگاه
 به خانه گریه می كردم گرفت آیینه « سازم » را
 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
 دیگر نماند هیچ
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا
 بازی
 بازی
 خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 من بی می ناب زیستن نتوانم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید
خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی
خسته ای را که دل و دیده به دست تو سپرد
نه به یک بار نشاید در احسان بستن
صافی ار می ندهی کم ز یکی جرعه درد
همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهاد
هیچ کس بی تو در آن حجره ره راست نبرد
گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبین
آنک کوبد در وصل تو کجا باشد خرد
آستینم ز گهرهای نهانی پر دار
آستینی که بسی اشک از این دیده سترد
شحنه عشق چو افشرد کسی را شب تار
ماهت اندر بر سیمینش به رحمت بفشرد
دل آواره اگر از کرمت باز آید
قصه شب بود و قرص مه و اشتر و کرد
این جمادات ز آغاز نه آبی بودند
سرد سیرست جهان آمد و یک یک بفسرد
خون ما در تن ما آب حیاتست و خوش است
چون برون آید از جای ببینش همه ارد
مفسران آب سخن را و از آن چشمه میار
تا وی اطلس بود آن سوی و در این جانب برد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *