+ - x
 » از همین شاعر
 در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
 شب رفت حریفکان کجایید
 بوسیسی افندیمو هم محسن و هم مه رو
 ای ز رویت تافته در هر زمانی نور نو
 هین کژ و راست می روی باز چه خورده ای بگو
 چند نظاره جهان کردن
 بخند بر همه عالم که جای خنده تو راست
 اندر دل ما تویی نگارا
 اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی
 ز بامداد دلم می جهد به سودایی

 » بیشتر بخوانید...
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
 ای پیر خردمند پگه تر برخیز
 تلخ و شیرین
 چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
 نه از ساقی نه از پیمانه گفتم
 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 صدایم کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید
خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی
خسته ای را که دل و دیده به دست تو سپرد
نه به یک بار نشاید در احسان بستن
صافی ار می ندهی کم ز یکی جرعه درد
همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهاد
هیچ کس بی تو در آن حجره ره راست نبرد
گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبین
آنک کوبد در وصل تو کجا باشد خرد
آستینم ز گهرهای نهانی پر دار
آستینی که بسی اشک از این دیده سترد
شحنه عشق چو افشرد کسی را شب تار
ماهت اندر بر سیمینش به رحمت بفشرد
دل آواره اگر از کرمت باز آید
قصه شب بود و قرص مه و اشتر و کرد
این جمادات ز آغاز نه آبی بودند
سرد سیرست جهان آمد و یک یک بفسرد
خون ما در تن ما آب حیاتست و خوش است
چون برون آید از جای ببینش همه ارد
مفسران آب سخن را و از آن چشمه میار
تا وی اطلس بود آن سوی و در این جانب برد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *