+ - x
 » از همین شاعر
 بوی آن خوب ختن می آیدم
 بیا ای زیرک و بر گول می خند
 امروز بت خندان می بخش کند خنده
 ای چشم و چراغ شهریاری
 ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی
 اختران را شب وصلست و نثارست و نثار
 اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
 در خانه دل ای جان آن کیست ایستاده
 بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم
 تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری

 » بیشتر بخوانید...
 نه وحدت سرایم، نه کثرت نوایم
 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
 شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
 از بوی گلهای قالی
 گر خاک در یار نفروختیم گذشت
 قصه یی برای کودکم
 روزم به هجر تو بصفت چون شب آمده است
 شب شکستن فانوس
 زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست
 به حیرت آینه پرداختند روی تو را

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۱

بر سر آتش تو، سوختم و دود نکرد
آب بر آتش تو، ریختم و سود نکرد
آزمودم دل خود را، بهزاران شیوه
هیچ چیزش بجز از وصل تو، خوشنود نکرد
آنچه از عشق کشید این دل من، کُه نکشید
وانچه در آتش کرد این دل من، عود نکرد
گفتم:«این بنده نه در عشق گرو کرد دلی؟»
گفت دلبر:« که بلی کرد، ولی زود نکرد »
آه، دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر؟
آنچه پشه بدماغ و سر نمرود نکرد
گر چه آن لعل لبت، عیسی رنجورانست
دل رنجور مرا، چارۀ بهبود نکرد
جانم از غمزۀ تیر افکن تو خسته نشد
زانکه جز زلف خوشت را زره و خود نکرد
نمک و حسن جمال تو که رشک چمن است
در جهان جز جگر بنده نمکسود نکرد
هین خمُش باش، که گنجیست غم یار ولیک
وصف آن گنج، جز این روی زر اندود نکرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *