+ - x
 » از همین شاعر
 سیر گشتم ز نازهای خسان
 چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه
 چو اسم شمس دین اسما تو دیدی
 به جان تو که سوگند عظیمست
 ای حیله هات شیرین تا کی مرا فریبی
 هفتم
 فلکا بگو که تا کی گله های یار گویم
 دیده خون گشت و خون نمی خسبد
 بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود
 ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش

 » بیشتر بخوانید...
 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
 دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
 نیزه خورشید
 تسکین
 به خانه گریه می كردم گرفت آیینه « سازم » را
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود
 مادر
 بسمل ناز

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۱

بر سر آتش تو، سوختم و دود نکرد
آب بر آتش تو، ریختم و سود نکرد
آزمودم دل خود را، بهزاران شیوه
هیچ چیزش بجز از وصل تو، خوشنود نکرد
آنچه از عشق کشید این دل من، کُه نکشید
وانچه در آتش کرد این دل من، عود نکرد
گفتم:«این بنده نه در عشق گرو کرد دلی؟»
گفت دلبر:« که بلی کرد، ولی زود نکرد »
آه، دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر؟
آنچه پشه بدماغ و سر نمرود نکرد
گر چه آن لعل لبت، عیسی رنجورانست
دل رنجور مرا، چارۀ بهبود نکرد
جانم از غمزۀ تیر افکن تو خسته نشد
زانکه جز زلف خوشت را زره و خود نکرد
نمک و حسن جمال تو که رشک چمن است
در جهان جز جگر بنده نمکسود نکرد
هین خمُش باش، که گنجیست غم یار ولیک
وصف آن گنج، جز این روی زر اندود نکرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *