+ - x
 » از همین شاعر
 کس با چو تو یار راز گوید
 ساقی من خیزد بی گفت من
 دلارام نهان گشته ز غوغا
 آینه ام من آینه ام من تا که بدیدم روی چو ماهش
 چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه
 یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران
 گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر
 هر ذره که بر بالا می نوشد و پا کوبد
 مرغ دلم باز پریدن گرفت
 ندا آمد به جان از چرخ پروین

 » بیشتر بخوانید...
 به خیابان نگاه میكنم
 تیک هی
 شایسته سالاری
 هر که را داغ در جگر نبود
 بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما
 به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
 گر باده خوری تو با خردمندان خور
 دوبیتی های هزارگی بخش دوم
 گنجشك های هر درختی مرده در جیبم
 احتفال وضع

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۱

بر سر آتش تو، سوختم و دود نکرد
آب بر آتش تو، ریختم و سود نکرد
آزمودم دل خود را، بهزاران شیوه
هیچ چیزش بجز از وصل تو، خوشنود نکرد
آنچه از عشق کشید این دل من، کُه نکشید
وانچه در آتش کرد این دل من، عود نکرد
گفتم:«این بنده نه در عشق گرو کرد دلی؟»
گفت دلبر:« که بلی کرد، ولی زود نکرد »
آه، دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر؟
آنچه پشه بدماغ و سر نمرود نکرد
گر چه آن لعل لبت، عیسی رنجورانست
دل رنجور مرا، چارۀ بهبود نکرد
جانم از غمزۀ تیر افکن تو خسته نشد
زانکه جز زلف خوشت را زره و خود نکرد
نمک و حسن جمال تو که رشک چمن است
در جهان جز جگر بنده نمکسود نکرد
هین خمُش باش، که گنجیست غم یار ولیک
وصف آن گنج، جز این روی زر اندود نکرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *