+ - x
 » از همین شاعر
 روز و شب خدمت تو بی سر و بی پا چه خوشست
 این طریق دارهم یا سندی و سیدی
 به خدایی که در ازل بوده ست
 هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری
 هان ای طبیب عاشقان سوداییی دیدی چو ما
 ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا؟ چرا؟
 صنما از آنچ خوردی بهل اندکی به ما ده
 عشق خامش طرفه تر یا نکته های چنگ چنگ
 تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری
 ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد

 » بیشتر بخوانید...
 مستم ز بهر سير و تماشای بوستان
 چاقوی كُند! درك نكردی كمی مرا
 در کارگه کوزه گری رفتم دوش
 ز در درآ و شبستان ما منور کن
 راپورهای واصله امپورت می شود
 دیوارها
 زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
 تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
 پلان ها و فلان ها
 شبانه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
همچو سرو این تن من بی دل و جان برخیزد
من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم
چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد
چون رسد سنجق تو در ستمستان جهان
ظلم کوته شود و کوچ و قلان برخیزد
بر حصار فلک ار خوبی تو جمله برد
از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار
تا ز گلزار چمن رسم خزان برخیزد
پشت افلاک خمیدست از این بار گران
ز سبک روحی تو بار گران برخیزد
من چو از تیر توم بال و پرم ده بپران
خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد
رمه خفتست و همی گردد گرگ از چپ و راست
سگ ما بانگ زند تا که شبان برخیزد
هین خمش دل پنهانست چو رگ زیر زبان
آشکارا شود آن رگ چو زبان برخیزد
این مجابات مجیرست در آن قطعه که گفت
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *