+ - x
 » از همین شاعر
 عاشق شدۀ، ای دل، سودات مبارک باد
 چشم بگشا جان ها بین از بدن بگریخته
 هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت
 دیدی که چه کرد آن پری رو
 جان جان هایی تو جان را برشکن
 لجکنن اغلن هی بزه کلکل
 عقل بند ره روانست ای پسر
 گل سرخ دیدم شدم زعفرانی
 چو کارزار کند شاه روم با شمشاد
 میان تیرگی خواب و نور بیداری

 » بیشتر بخوانید...
 فرار
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
 در خرابات مغان نور خدا می بینم
 تو می دانی صواب و ناصوابم
 در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
 جستجوی تو
 خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
 رانده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
همچو سرو این تن من بی دل و جان برخیزد
من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم
چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد
چون رسد سنجق تو در ستمستان جهان
ظلم کوته شود و کوچ و قلان برخیزد
بر حصار فلک ار خوبی تو جمله برد
از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار
تا ز گلزار چمن رسم خزان برخیزد
پشت افلاک خمیدست از این بار گران
ز سبک روحی تو بار گران برخیزد
من چو از تیر توم بال و پرم ده بپران
خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد
رمه خفتست و همی گردد گرگ از چپ و راست
سگ ما بانگ زند تا که شبان برخیزد
هین خمش دل پنهانست چو رگ زیر زبان
آشکارا شود آن رگ چو زبان برخیزد
این مجابات مجیرست در آن قطعه که گفت
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *