+ - x
 » از همین شاعر
 نه آتش های ما را ترجمانی
 تا به کی ای شکر چو تن بی دل و جان فغان کنم
 ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی
 ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبی
 با من ای عشق امتحان ها می کنی
 آن مه که هست گردون گردان و بی قرارش
 بخش پانزدهم
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم
 پدید گشت یکی آهوی در این وادی

 » بیشتر بخوانید...
 این بار بمان كه شب درازی بكند
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 مگو بسیج شبیخونیان به کام شب است
 روزم به هجر تو بصفت چون شب آمده است
 هرکجا نسخه کنند آن خط ریحانی را
 من از این گونه که گشته سپری خوشبختم
 صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
 یک چند به کودکی باستاد شدیم
 فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
 جهان در چشم زن دریاست دریا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
همچو سرو این تن من بی دل و جان برخیزد
من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم
چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد
چون رسد سنجق تو در ستمستان جهان
ظلم کوته شود و کوچ و قلان برخیزد
بر حصار فلک ار خوبی تو جمله برد
از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار
تا ز گلزار چمن رسم خزان برخیزد
پشت افلاک خمیدست از این بار گران
ز سبک روحی تو بار گران برخیزد
من چو از تیر توم بال و پرم ده بپران
خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد
رمه خفتست و همی گردد گرگ از چپ و راست
سگ ما بانگ زند تا که شبان برخیزد
هین خمش دل پنهانست چو رگ زیر زبان
آشکارا شود آن رگ چو زبان برخیزد
این مجابات مجیرست در آن قطعه که گفت
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *