+ - x
 » از همین شاعر
 بگو به گوش کسانی که نور چشم منند
 سی و هفتم
 بیا با تو مرا کارست امروز
 امروز چنانم که خر از بار ندانم
 شبی که دررسد از عشق پیک بیداری
 به حق چشم خمار لطیف تابانت
 آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
 ای باد بی آرام ما با گل بگو پیغام ما
 کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود
 این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده

 » بیشتر بخوانید...
 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
 ایستاده ام که رهگذری عاشقم کند
 یک غزل مانده به دیدار نهایی، لیلا
 گلبن عشق تو بی خار آمدست
 بی خبر
 دختر و بهار
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 راگ گریه
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 عمری شده کز عشق رخت بیمارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
همچو سرو این تن من بی دل و جان برخیزد
من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم
چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد
چون رسد سنجق تو در ستمستان جهان
ظلم کوته شود و کوچ و قلان برخیزد
بر حصار فلک ار خوبی تو جمله برد
از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار
تا ز گلزار چمن رسم خزان برخیزد
پشت افلاک خمیدست از این بار گران
ز سبک روحی تو بار گران برخیزد
من چو از تیر توم بال و پرم ده بپران
خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد
رمه خفتست و همی گردد گرگ از چپ و راست
سگ ما بانگ زند تا که شبان برخیزد
هین خمش دل پنهانست چو رگ زیر زبان
آشکارا شود آن رگ چو زبان برخیزد
این مجابات مجیرست در آن قطعه که گفت
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *