+ - x
 » از همین شاعر
 مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه
 از بهر مرغ خانه چون خانه ای بسازی
 زان ازلی نور که پرورده اند
 ای سخت گرفته جادوی را
 باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش
 می گریزد از ما و ما قوامش داریم
 آن شعلهٔ نور می خرامد
 تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست
 ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفته
 از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی

 » بیشتر بخوانید...
 دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
 باورشکن
 سکوت من زیباست
 آشپزخانه
 چشم براه
 رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی
 ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود
 در عرصهء بيحاصلی رخش تمناگام نی (؟)
 روزگاریست که سودای بتان دین من است
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها
زیرا که منم بی من با شاه جهان تنها
ای مشعله آورده دل را به سحر برده
جان را برسان در دل دل را مستان تنها
از خشم و حسد جان را بیگانه مکن با دل
آن را مگذار این جا وین را بمخوان تنها
شاهانه پیامی کن یک دعوت عامی کن
تا کی بود ای سلطان این با تو و آن تنها
چون دوش اگر امشب نایی و ببندی لب
صد شور کنیم ای جان نکنیم فغان تنها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *