+ - x
 » از همین شاعر
 دل بر ما شدست دلبر ما
 به اهل پرده اسرارها ببر خبری
 ای صبا بادی که داری در سر از یاری بگو
 به خدایی که در ازل بوده ست
 گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد
 حرام گشت از این پس فغان و غمخواری
 چو رو نمود به منصور وصل دلدارش
 از حلاوت ها که هست از خشم و از دشنام او
 تا به جان مست عشق آن یارم
 اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری

 » بیشتر بخوانید...
 عشق رفت
 شراب و خون
 کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن
 چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
 اگر معشوق بی مهر است و گر عاشق وفا دارد
 صدره در انتظارت تا پشت در دویدم
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 اين بود خواهش يگانهٔ ما
 طفل نوگويای عشقم هر چه گويم باک نيست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها
زیرا که منم بی من با شاه جهان تنها
ای مشعله آورده دل را به سحر برده
جان را برسان در دل دل را مستان تنها
از خشم و حسد جان را بیگانه مکن با دل
آن را مگذار این جا وین را بمخوان تنها
شاهانه پیامی کن یک دعوت عامی کن
تا کی بود ای سلطان این با تو و آن تنها
چون دوش اگر امشب نایی و ببندی لب
صد شور کنیم ای جان نکنیم فغان تنها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *