+ - x
 » از همین شاعر
 صد مصر مملکت ز تعدی خراب شد
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 من ز وصلت چون به هجران می روم
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 گفتی که زیان کنی زیان گیر
 قصر بود روح ما نی تل ویرانه ای
 گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستی
 دل دل دل تو دل مرا مرنجان
 رحم کن ار زخم شوم سر به سر
 هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی

 » بیشتر بخوانید...
 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
 گویند بهشت و حورعین خواهد بود
 برای نتوانستن
 ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
 بادها
 وطن
 چه حاجت طول دادن داستان را
 سرنوشت هرچه سگ دیدم به من سر می خورد
 مه
 ای آفتاب هاله ای از روی ماه تو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
سیه آن روز که بی نور جمالت گذرد
هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد
وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد
سخن عشق چو بی درد بود بر ندهد
جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد
مریم دل نشود حامل انوار مسیح
تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد
حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد
غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست
از غم آنک ورا تره به نانی نرسد
این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی
پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد
هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد
آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد
تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد
تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *