+ - x
 » از همین شاعر
 تا چه خیال بسته ای ای بت بدگمان من
 ساقیا شد عقل ها هم خانه دیوانگی
 هین خیره خیره می نگر اندر رخ صفراییم
 جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیم
 ای سرده صد سودا دستار چنین می کن
 ای فصل با باران ما بر ریز بر یاران ما
 به روح های مقدس ز من سلام برید
 ای حیله هات شیرین تا کی مرا فریبی
 هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
 آن دل که گم شده ست هم از جان خویش جوی

 » بیشتر بخوانید...
 بانگ آشنایی
 بی تميزی رفته رفته زور شد
 خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
 مظهر خاصهء اسماست ز پيدايی ما
 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
 از قند هم گذشته نبات و عسل شدی
 استقامت
 بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
 تنهایی در صورتم جیغ می زند
 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
سیه آن روز که بی نور جمالت گذرد
هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد
وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد
سخن عشق چو بی درد بود بر ندهد
جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد
مریم دل نشود حامل انوار مسیح
تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد
حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد
غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست
از غم آنک ورا تره به نانی نرسد
این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی
پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد
هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد
آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد
تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد
تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *