+ - x
 » از همین شاعر
 برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز
 زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
 کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم
 کون خر را نظام دین گفتم
 جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطن
 بازم صنما چه می فریبی تو
 خیز که امروز جهان آن ماست
 این جا کسی است پنهان دامان من گرفته
 صنما چونک فریبی همه عیار فریبی
 لاله ستانست از عکس تو هر شوره ای

 » بیشتر بخوانید...
 این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
 نخست درگهء رند فلک جناب ببوس
 ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما
 فصل کهنه عشق
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 دوبیتی های هزارگی بخش دوم
 خوناب گریه خواب به چشمم حرام داشت
 زن
 حال خونین دلان که گوید باز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
سیه آن روز که بی نور جمالت گذرد
هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد
وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد
سخن عشق چو بی درد بود بر ندهد
جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد
مریم دل نشود حامل انوار مسیح
تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد
حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد
غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست
از غم آنک ورا تره به نانی نرسد
این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی
پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد
هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد
آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد
تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد
تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *