+ - x
 » از همین شاعر
 مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر
 ظننتم ایا عذال ان قد عدلتم
 عشق مرا بر همگان برگزید
 بر آن شده ست دلم کآتشی بگیرانم
 ای دوست عتاب را رها کن
 ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
 چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را
 می آید سنجق بهاری
 گر در آب و گر در آتش می روی
 فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر

 » بیشتر بخوانید...
 باور کن
 حوض گل و شکوفه گل و آبشار گل
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 غم، طرب جوش کرده است مرا
 لشکر مژگان
 خرم آنروز
 نوازش
 ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست
 این قافله عمر عجب میگذرد
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۳

یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید
یا نسیمیست کز آن سوی جهان می آید
یا رب این آب حیات از چه وطن می جوشد
یا رب این نور صفات از چه مکان می آید
عجب این غلغله از جوق ملک می خیزد
عجب این قهقهه از حور جنان می آید
چه سماعست که جان رقص کنان می گردد
چه صفیرست که دل بال زنان می آید
چه عروسیست چه کابین که فلک چون تتقیست
ماه با این طبق زر به نشان می آید
چه شکارست که این تیر قضا پرانست
ور چنین نیست چرا بانگ کمان می آید
مژده مژده همه عشاق بکوبید دو دست
کانک از دست بشد دست زنان می آید
از حصار فلکی بانگ امان می خیزد
وز سوی بحر چنین موج گمان می آید
چشم اقبال به اقبال شما مخمورست
این دلیلست که از عین عیان می آید
برهیدیت از این عالم قحطی که در او
از برای دو سه نان زخم سنان می آید
خوشتر از جان چه بود جان برود باک مدار
غم رفتن چه خوری چون به از آن می آید
هر کسی در عجبی و عجب من اینست
کو نگنجد به میان چون به میان می آید
بس کنم گر چه که رمزست بیانش نکنم
خود بیان را چه کنیم جان بیان می آید


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

shahrzad:

به به ..... :)




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *