+ - x
 » از همین شاعر
 ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف
 دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان
 سفر کردم به هر شهری دویدم
 آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست
 جور و جفا و دوریی کان کنکار می کند
 چو آب آهسته زیر که درآیم
 مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکن
 پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست
 جان من جان تو جانت جان من
 دلم امروز خوی یار دارد

 » بیشتر بخوانید...
 به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
 حسن خدایی
 به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
 دلم من خانه ی یک قرن خون است
 دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
 چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی
 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
 به تو بگویم
 روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

لحظه ای قصه کنان، قصهٔ تبریز کنید
لحظه ای قصهٔ آن غمزۀ خون ریز کنید
در فراق لب چون شکر او تلخ شدیم
زان شکرهای خدایانه شکر ریز کنید
هندوی شب سر زلفین ببرد ز طمع
زلف او گر بفشانید، عبر بیز کنید
بس زبان کز صفت آن لب او کند شود
چون سنان نظر از دولت او تیز کنید
ای بسا شب که ز نور مه او روز شود
گر چه مه در طلبش شیوۀ شبخیز کنید
وقت شمشیر بود، واسطه ها برگیرید
صرف آرید نخواهیم که آمیز کنید
شمس تبریز که خورشید یکی ذرۀ اوست
ذره را شمس مگوییدش و پرهیز کنید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *