+ - x
 » از همین شاعر
 بیا جانا که امروز آن مایی
 دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی
 جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیست
 کردم با کان گهر آشتی
 خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی
 اگر امشب بر من باشی و خانه نروی
 پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 مرغ دلم باز پریدن گرفت
 روزن دل! آه چه خوش روزنی

 » بیشتر بخوانید...
 نگه دید و خرد پیمانه آورد
 ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
 بهار
 کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
 فصل کهنه عشق
 بزن دفی که مرا با شرار وصل کند
 مرا به خانه ام ببر
 یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
 مه نشین عاطفه
 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
همه از نرگس مخمور تو خمار شدند
دست و پاشان تو شکستی چو نه پا ماند و نه دست
پر گشادند و همه جعفر طیار شدند
اهل دینار کجا امت دیدار کجا
گر چه دینار بشد لایق دیدار شدند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *