+ - x
 » از همین شاعر
 ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن
 بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی
 ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا
 یکی لحظه از او دوری نباید
 سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم
 در بگشا کآمد خامی دگر
 کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست
 الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی
 سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
 از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا

 » بیشتر بخوانید...
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب
 چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
 دموکراسی
 گنج
 تلخکها
  نشود فاش کسی
 درود بر شب
 بیاد گذشته شب
 مثل یک بوتل ودکای پس از خوردن بود
 یار از دل من خیر ندارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر زمان لطفت همی در پی رسد
ور نه کس را این تقاضا کی رسد
مست عشقم دار دایم بی خمار
من نخواهم مستیی کز می رسد
ما نیستانیم و عشقش آتشیست
منتظر کان آتش اندر نی رسد
این نیستان آب ز آتش می خورد
تازه گردد ز آتشی کز وی رسد
تا ابد از دوست سبز و تازه ایم
او بهاری نیست کو را دی رسد
لا شویم از کل شیی هالک
چون هلاک و آفت اندر شیء رسد
هر کی او ناچیز شد او چیز شد
هر کی مرد از کبر او در حی رسد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *