+ - x
 » از همین شاعر
 ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی
 تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون
 با هر کی تو درسازی می دانک نیاسایی
 گر نخسپی شبکی جان چه شود
 بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم
 چشم پرنور که مست نظر جانانست
 آن کز دهن تو رنگ دارد
 سی و هفتم
 گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی
 چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این

 » بیشتر بخوانید...
 اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد
 مهار تبسم
 فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان
 تبر
 عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
 سرگذشت گل غم
 بهار
 نه خواب باشم و نه كارهای خوب كنم
 بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی
 موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از دل رفته نشان می آید
بوی آن جان و جهان می آید
نعره و غلغله آن مستان
آشکارا و نهان می آید
گوهر از هر طرفی می تابد
پای کوبان سوی جان می آید
از در مشعله داران فلک
آتش دل به دهان می آید
جان پروانه میان می بندد
شمع روشن به میان می آید
آفتابی که ز ما پنهان بود
سوی ما نورفشان می آید
تیر از غیب اگر پران نیست
پس چرا بانگ کمان می آید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *