+ - x
 » از همین شاعر
 شد ز غمت خانه سودا دلم
 خوی با ما کن و با بی خبران خوی مکن
 چو در رسید ز تبریز شمس دین چو قمر
 شانزدهم
 پیشتر آ می لبا تا همه شیدا شویم
 سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
 مهره ای از جان ربودم بی دهان و بی دهان
 ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند
 ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
 باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو

 » بیشتر بخوانید...
 شب
 ساعت اعدام
 ای آفتاب هاله ای از روی ماه تو
 تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است
 تنها
 پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
 از مرز انزوا
 حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
 فصل وصل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از دل رفته نشان می آید
بوی آن جان و جهان می آید
نعره و غلغله آن مستان
آشکارا و نهان می آید
گوهر از هر طرفی می تابد
پای کوبان سوی جان می آید
از در مشعله داران فلک
آتش دل به دهان می آید
جان پروانه میان می بندد
شمع روشن به میان می آید
آفتابی که ز ما پنهان بود
سوی ما نورفشان می آید
تیر از غیب اگر پران نیست
پس چرا بانگ کمان می آید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *