+ - x
 » از همین شاعر
 تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی*
 همتم شد بلند و تدبیرم
 صوفی چرا هشیار شد، ساقی چرا بی کار شد
 از یکی آتش برآوردم تو را
 دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم
 پیشتر آ پیشتر ای بوالوفا
 منم فانی و غرقه در ثبوتی
 آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن
 مده به دست فراقت دل مرا که نشاید
 رندان همه جمعند در این دیر مغانه

 » بیشتر بخوانید...
 بارش مهتاب
 چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
 ز کاروان عدم ميرسد صدای جرس
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 هله نوروز آمد
 گوهر حمد بکف بس دولت تقدير ما
 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
 تو رفتی از جهان سامانه ات ماند
 حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
 این کینه وران باز به نیرنگ دگر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد
یا غیر خاک پایش کس دستگیر باشد
گیرم کز او بگردی شاه و امیر و فردی
ناچار مرگ روزی بر تو امیر باشد
گر فاضلی و فردی آب خضر نخوردی
هر کو نخورد آبش در مرگ اسیر باشد
ای پیر جان فطرت پیر عیان نه فکرت
پیری نه کز قدیدی مویش چو شیر باشد
پیری مکن بر آن کس کز مکر و از فضولی
خواهد که بازگونه بر پیر پیر باشد
پیری بر آن کسی کن کو مرده تو باشد
پیش جلالت تو خوار و حقیر باشد
چون موی ابروی را وهمش هلال بیند
بر چشمش آفتابت کی مستدیر باشد
آن کس که از تکبر مالد سبال خود را
از نور کبریایی چون مستنیر باشد
عرضه گری رها کن ای خواجه خویش لا کن
تا ذره وجودت شمس منیر باشد
جلوه مکن جمالت مگشای پر و بالت
تا با پر خدایی جان مستطیر باشد
بربند پنج حس را زین سیل های تیره
تا عقل کل ز شش سو بر تو مطیر باشد
بی آن خمیرمایه گر تو خمیر تن را
صد سال گرم داری نانش فطیر باشد
گر قاب قوس خواهی دل راست کن چو تیری
در قوس او درآید کو همچو تیر باشد
خاموش اگر توانی بی حرف گو معانی
تا بر بساط گفتن حاکم ضمیر باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *