+ - x
 » از همین شاعر
 این عشق جمله عاقل و بیدار می کشد
 جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما
 هان ای طبیب عاشقان سوداییی دیدی چو ما
 کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو
 گر آتش دل بر زند، بر مؤمن و کافر زند
 ابشروا یا قوم هذا فتح باب
 چنان کز غم دل دانا گریزد
 ما ز بالاییم و بالا می رویم
 آن شکرپاسخ نباتم می دهد
 دلبری و بی دلی اسرار ماست

 » بیشتر بخوانید...
 رو به روی تو زبانم بند می ماند عزیز!
 خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را
 ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود
 مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
 مساحت رنج
 هر چيز که دارم همه از آن تو باشد
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
 آمد و رفت
 چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود
 اگر یار مرا دیدی به خلوت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد
یا غیر خاک پایش کس دستگیر باشد
گیرم کز او بگردی شاه و امیر و فردی
ناچار مرگ روزی بر تو امیر باشد
گر فاضلی و فردی آب خضر نخوردی
هر کو نخورد آبش در مرگ اسیر باشد
ای پیر جان فطرت پیر عیان نه فکرت
پیری نه کز قدیدی مویش چو شیر باشد
پیری مکن بر آن کس کز مکر و از فضولی
خواهد که بازگونه بر پیر پیر باشد
پیری بر آن کسی کن کو مرده تو باشد
پیش جلالت تو خوار و حقیر باشد
چون موی ابروی را وهمش هلال بیند
بر چشمش آفتابت کی مستدیر باشد
آن کس که از تکبر مالد سبال خود را
از نور کبریایی چون مستنیر باشد
عرضه گری رها کن ای خواجه خویش لا کن
تا ذره وجودت شمس منیر باشد
جلوه مکن جمالت مگشای پر و بالت
تا با پر خدایی جان مستطیر باشد
بربند پنج حس را زین سیل های تیره
تا عقل کل ز شش سو بر تو مطیر باشد
بی آن خمیرمایه گر تو خمیر تن را
صد سال گرم داری نانش فطیر باشد
گر قاب قوس خواهی دل راست کن چو تیری
در قوس او درآید کو همچو تیر باشد
خاموش اگر توانی بی حرف گو معانی
تا بر بساط گفتن حاکم ضمیر باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *