+ - x
 » از همین شاعر
 بیست و پنجم
 درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی
 سفره کهنه کجا درخور نان تو بود
 به گرد تو چو نگردم به گرد خود گردم
 درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا
 به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی
 تو هر جزو جهان را بر گذر بین
 اگر مرا تو نخواهی دلم ترا نگذارد
 ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست
 تو جان و جهانی کریما مرا

 » بیشتر بخوانید...
 مادرم رفته است پیر شود پدرم اندكی جوان مانده ست
 خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
 احتفال وضع
 ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 آتشک! آخر دمیدی، ابر تا باران شدی
 به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
 نگاه - داغ تر
 نوازش کن به وصلت یا بکش با خنجر تیزم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن ماه کو ز خوبی بر جمله می دواند
ای عاشقان شما را پیغام می رساند
سوی شما نبشت او بر روی بنده سطری
خط خوان کیست این جا کاین سطر را بخواند
نقشش ز زعفران است وین سطر سر جانست
هر حرف آتشی نو در دل همی نشاند
کنجی و عشق و دلقی ما از کجا و خلقی
لیک او گرفته حلقی ما را همی کشاند
بی دست و پا چو گویی سوی وییم غلطان
چوگان زلف ما را این سو همی دواند
چون این طرف دویدم چوگانش حمله آرد
سوی خودم کشاند این سر بگو کی داند
هر سو که هست مستم چوگان او پرستم
در عین نیست هستم تا حکم خود براند
گر زانک تو ملولی با خفتگان بنه سر
زیرا فسردگان را هم خواب وارهاند
آن جا که شمس دینم پیدا شود به تبریز
والله که در دو عالم نی درد و درد ماند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *