+ - x
 » از همین شاعر
 اخرج عن المکان، یا صارم الزمان
 ای دم به دم مصور جان از درون تن
 به خدمت لبت آمد به انتجاع شکر
 ای سر مردان برگو برگو
 ز بامداد دلم می جهد به سودایی
 ای از نظرت مست شده اسم و مسما
 حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت
 به پیشت نام جان گویم زهی رو
 الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودش
 عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود

 » بیشتر بخوانید...
 هر صبح از سلام تو آغاز میشوم
 من و تو
 سوگ سرود ۱
 سرود نان
 حکایت
 معنای تجدد
 ندیده است كه چشمم سیاهچال شده
 ندانم نکته های علم و فن را
 جستجوی تو

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۲

پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند
از پاک می پذیرد در خاک می رساند
در عشق بی قرارش بنمودنست کارش
از عرش می ستاند بر فرش می فشاند
باری نبود آگه زین سو که می رساند
ای کاش آگهستی زان سو که می ستاند
خاک از نثار جان ها تابان شده چو کان ها
کو خاک را زبان ها تا نکته ای جهاند
تا دم زند ز بیشه زان بیشه همیشه
کان بیشه جان ما را پنهان چه می چراند
این جا پلنگ و آهو نعره زنان که یا هو
ای آه را پناه او ما را که می کشاند
شیری که خویش ما را جز شیر خویش ندهد
شیری که خویش ما را از خویش می رهاند
آن شیر خویش بر ما جلوه کند چو آهو
ما را به این فریب او تا بیشه می دواند
چون فاتحه دهدمان گاهی فتوح و گه گه
گر فاتحه شویم او از ناز برنخواند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *