+ - x
 » از همین شاعر
 نه ز عاقلانم که ز من بگیری
 دگربار دگربار ز زنجیر بجستم
 مطربم سرمست شد انگشت بر رق می زند
 آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم
 چند گریزی ز ما چند روی جا به جا
 هیچ خمری بی خماری دیده ای
 ای ساقی باده معانی
 ای عشق که جمله از تو شادند
 باز درآمد طبیب از در ایوب خویش
 چنان مستم چنان مستم من امروز

 » بیشتر بخوانید...
 در صد فتنه را بر خود گشادی
 کم کمکی
 افتاده ایم مثل دو تا دست روی هم
 دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
 خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
 دری و فارسی
 سحر از پی ندارد شام غمگینی که من دارم
 گل سرخ و گل زرد
 اعتماد
 میخانه

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۲

پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند
از پاک می پذیرد در خاک می رساند
در عشق بی قرارش بنمودنست کارش
از عرش می ستاند بر فرش می فشاند
باری نبود آگه زین سو که می رساند
ای کاش آگهستی زان سو که می ستاند
خاک از نثار جان ها تابان شده چو کان ها
کو خاک را زبان ها تا نکته ای جهاند
تا دم زند ز بیشه زان بیشه همیشه
کان بیشه جان ما را پنهان چه می چراند
این جا پلنگ و آهو نعره زنان که یا هو
ای آه را پناه او ما را که می کشاند
شیری که خویش ما را جز شیر خویش ندهد
شیری که خویش ما را از خویش می رهاند
آن شیر خویش بر ما جلوه کند چو آهو
ما را به این فریب او تا بیشه می دواند
چون فاتحه دهدمان گاهی فتوح و گه گه
گر فاتحه شویم او از ناز برنخواند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *