+ - x
 » از همین شاعر
 چون دل جانا بنشین بنشین
 ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری
 ایها النور فی الفاد تعال
 ساقی زان می که می چریدند
 می دان که زمانه نقش سوداست
 خنب های لایزالی جوش باد
 برست جان و دلم از خودی و از هستی
 هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین
 ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی
 تمام اوست که فانی شدست آثارش

 » بیشتر بخوانید...
 رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
 موج پوشید روی دریا را
 گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
 ز بحر لا در اسرار منصور
 پوستین چپه
 مست ها دروغ نمی گویند
 کارخانه ی ستم
 قومی متفکرند اندر ره دین
 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یک خانه پر ز مستان، مستان نو رسیدند
دیوانگان بندی زنجیر ها دریدند
بس احتیاط کردیم تا نشنوند ایشان
گویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدند
جانهای جمله مستان، دلهای دل پرستان
ناگه قفس شکستند چون مرغ بر پریدند
مستان سبو شکستند، بر خنبها نشستند
یا رب چه باده خوردند یا رب چه مل چشیدند
من دی ز ره رسیدم قومی چنین بدیدم
من خویش را کشیدم، ایشان مرا کشیدند
آنرا که جان گزیند بر آسمان نشیند
او را دگر کی بیند؟ جز دیده ها که دیدند
یک ساقیی عیان شد، آشوب آسمان شد
می تلخ از آن زمان شد، خیکش از آن دریدند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *