+ - x
 » از همین شاعر
 می تلخی که تلخی ها بدو گردد همه شیرین
 ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
 ز اول روز که مخموری مستان باشد
 جانم به فدا بادا آن را که نمی گویم
 بیار مطرب بر ما کریم باش کریم
 پنجم
 مطربا اسرار ما را بازگو
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 من رای درا تلالا نوره وسط الفاد
 این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده

 » بیشتر بخوانید...
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 به مهر مادرگیتی مکش رنج امید اینجا
 بشوق کوی تو ای مهوش عديم مثال
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
 از تو چه پنهان
 جوش اشکیم وشکست آیینه دار است اینجا
 مبارکباد عيدت ای پريزاد
 گر چه ما بندگان پادشهیم
 ساعت اعدام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یک خانه پر ز مستان، مستان نو رسیدند
دیوانگان بندی زنجیر ها دریدند
بس احتیاط کردیم تا نشنوند ایشان
گویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدند
جانهای جمله مستان، دلهای دل پرستان
ناگه قفس شکستند چون مرغ بر پریدند
مستان سبو شکستند، بر خنبها نشستند
یا رب چه باده خوردند یا رب چه مل چشیدند
من دی ز ره رسیدم قومی چنین بدیدم
من خویش را کشیدم، ایشان مرا کشیدند
آنرا که جان گزیند بر آسمان نشیند
او را دگر کی بیند؟ جز دیده ها که دیدند
یک ساقیی عیان شد، آشوب آسمان شد
می تلخ از آن زمان شد، خیکش از آن دریدند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *