+ - x
 » از همین شاعر
 بیا کامروز گرد یار گردیم
 به من نگر که بجز من به هر کی درنگری
 گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت
 با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا
 همی بینم ساقی را که گرد جام می گردد
 آفتابا سوی مه رویان شدی
 صد بار بگفتمت نگهدار
 ز بعد وقت نومیدی امیدیست
 رو رو که از این جهان گذشتی
 علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم

 » بیشتر بخوانید...
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
 پر می كَشی پرندۀ زیبا كجا ... به خیر؟
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
 استاده بود پیکر بودای بامیان
 حیی که بقدرت سر و رو می سازد
 اکسیجنِ مسموم
 جوهر مردی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد
دل را ز خواب برکن هنگام رفتن آمد
تا کی اشارت آید تو ناشنوده آری
ترسم که عشق گوید کاین خواجه کودن آمد
رفتند خوشه چینان وین خوشه چین نشسته
کز ثقل و از گرانی چون تل خرمن آمد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *