+ - x
 » از همین شاعر
 دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود
 اندر این جمع شررها ز کجاست
 ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا
 بگردان ساقیا آن جام دیگر
 گرمی مجوی الا از سوزش درونی
 مرگ ما هست عروسی ابد
 مکن مکن که روا نیست بی گنه کشتن
 مرا بگرفت روحانی نگاری
 عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
 یا مخجل البدر اشرقنا بلالا

 » بیشتر بخوانید...
 سنگ گور
 کم کن طمع از جهان و می زی خرسند
 تو میگوئی که دل از خاک و خون است
 کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
 چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟
 چو دیدم جوهر آینهٔ خویش
 سیمرغ های بی آشیانه ی البرز
 گر چه هم رزم ایم اما فخر بیرق از شما
 مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
 ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نی دیده هر دلی را دیدار می نماید
نی هر خسیس را شه رخسار می نماید
الا حقیر ما را الا خسیس ما را
کز خار می رهاند گلزار می نماید
دود سیاه ما را در نور می کشاند
زهد قدیم ما را خمار می نماید
هرگز غلام خود را نفروشد و نبخشد
تا چیست اینک او را بازار می نماید
شیریست پور آدم صندوق عالم اندر
صندوق درشدست او بیمار می نماید
روزی که او بغرد صندوق را بدرد
کاری نماید اکنون بی کار می نماید
صدیق با محمد بر هفت آسمانست
هر چند کو به ظاهر در غار می نماید
یکیست عشق لیکن هر صورتی نماید
وین احولان خس را دوچار می نماید
جمله گلست این ره گر ظاهرش چو خارست
نور از درخت موسی چون نار می نماید
آب حیات آمد وین بانگ سیلابست
گفتار نیست لیکن گفتار می نماید
سوگند خورده بودم کز دل سخن نگویم
دل آینه ست و رو را ناچار می نماید
شمس الحقی که نورش بر آینه ست تابان
در جنبش این و آن را دیوار می نماید
هر طبله که گشایم زان قند بی کرانست
کان را به نوع دیگر عطار می نماید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *