+ - x
 » از همین شاعر
 مبر رنج ای برادر خواجه سختست
 دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی افتاد از او
 حداء الحادی صباحا بهواکم فاتینا
 تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو
 صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری
 ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم
 آن عشرت نو که برگرفتیم
 به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانه
 هر روز بامداد به آیین دلبری
 زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب

 » بیشتر بخوانید...
 یک کوچه ی باران زده...
 مقام زن
 تلاوت اشک
 تا کجا قصه کنم از دل رسوای خودم
 در عرصهء بيحاصلی رخش تمناگام نی (؟)
 از قند هم گذشته نبات و عسل شدی
 غزلی در نتوانستن
 خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
 در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
 از دل جنگل انبوه ...

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نی دیده هر دلی را دیدار می نماید
نی هر خسیس را شه رخسار می نماید
الا حقیر ما را الا خسیس ما را
کز خار می رهاند گلزار می نماید
دود سیاه ما را در نور می کشاند
زهد قدیم ما را خمار می نماید
هرگز غلام خود را نفروشد و نبخشد
تا چیست اینک او را بازار می نماید
شیریست پور آدم صندوق عالم اندر
صندوق درشدست او بیمار می نماید
روزی که او بغرد صندوق را بدرد
کاری نماید اکنون بی کار می نماید
صدیق با محمد بر هفت آسمانست
هر چند کو به ظاهر در غار می نماید
یکیست عشق لیکن هر صورتی نماید
وین احولان خس را دوچار می نماید
جمله گلست این ره گر ظاهرش چو خارست
نور از درخت موسی چون نار می نماید
آب حیات آمد وین بانگ سیلابست
گفتار نیست لیکن گفتار می نماید
سوگند خورده بودم کز دل سخن نگویم
دل آینه ست و رو را ناچار می نماید
شمس الحقی که نورش بر آینه ست تابان
در جنبش این و آن را دیوار می نماید
هر طبله که گشایم زان قند بی کرانست
کان را به نوع دیگر عطار می نماید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *