+ - x
 » از همین شاعر
 گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم
 پیش چنین ماه رو گیج شدن واجبست
 سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم
 ای مونس و غمگسار عاشق
 زنهار مرا مگو که پیرم
 امروز روز نوبت دیدار دلبرست
 تمام اوست که فانی شدست آثارش
 حسودان را ز غم آزاد کردم
 عقل آمد عاشقا خود را بپوش
 تا عاشق آن یارم بی کارم و بر کارم

 » بیشتر بخوانید...
 نه طرح باغ و نه گلشن فکنده اند اینجا
 چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
 گر زرین كلاهی عاقبت هیچ
 می نوشتم بیت رنگین رنگ اگر می داشتم
 سرود کوهساران
 تب و تابی که باشد جاودانه
 ای که کار مردمان پیش تو بند افتاده است
 خودکاوی
 ویرانه های یاد تو را گریه می کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد
مرغت شکار گردد صید حلال گیرد
مه می دود چو آیی در ظل آفتابی
بدری شود اگر چه شکل هلال گیرد
در دل مقام سازد همچون خیال آن کس
کاندر ره حقیقت ترک خیال گیرد
کو آن خلیل گویا وجهت وجه حقا
وان جان گوشمالی کو پای مال گیرد
این گنده پیر دنیا چشمک زند ولیکن
مر چشم روشنان را از وی ملال گیرد
گر در برم کشد او از ساحری و شیوه
اندر برش دل من کی پر و بال گیرد
گلگونه کرده است او تا روی چون گلم را
بویش تباه گردد رنگش زوال گیرد
رخ بر رخش منه تو تا رویت از شهنشه
مانند آفتابی نور جلال گیرد
چه جای آفتابی کز پرتو جمالش
صد آفتاب و مه را بر چرخ حال گیرد
شویان اولینش بنگر که در چه حالند
آن کاین دلیل داند نی آن دلال گیرد
ای صد هزار عاقل او در جوال کرده
کو عقل کاملی تا ترک جوال گیرد
خطی نوشت یزدان بر خد خوش عذاران
کز خط سیه تر است او کاین خط و خال گیرد
از ابر خط برون آ وز خال و عم جدا شو
تا مه ز طلعت تو هر شام فال گیرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *