+ - x
 » از همین شاعر
 ای دل بی بهره از بهرام ترس
 سلام علیک ای مقصود هستی
 خواهیم یارا کامشب نخسپی
 رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار
 ای سرده صد سودا دستار چنین می کن
 پیرهن یوسف و بو می رسد
 دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدم
 من از اقلیم بالایم سر عالم نمی دارم
 مستدرکات
 به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی

 » بیشتر بخوانید...
 چه شیطانی خرامش واژگونی
 پرنده
 کفران
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
 معنی طاهاست صورت بای بسم الله را
 کژدم ِ عسل دختر
 کور و کر می خواهمت نی کور و نی کر می شوی
 به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
 بنگر آن ماه روی باده فروش
 آه دریا دریا!

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد
بستان خوشست لیک چو گلزار بر دهد
خورشید دیگریست که فرمان و حکم او
خورشید را برای مصالح سفر دهد
بوسه به او رسد که رخش همچو زر بود
او را نمی رسد که رود مال و زر دهد
بنگر به طوطیان که پر و بال می زنند
سوی شکرلبی که به ایشان شکر دهد
هر کس شکرلبی بگزیده ست در جهان
ما را شکرلبیست که چیزی دگر دهد
ما را شکرلبیست شکرها گدای اوست
ما را شهنشهیست که ملک و ظفر دهد
همت بلند دار اگر شاه زاده ای
قانع مشو ز شاه که تاج و کمر دهد
برکن تو جامه ها و در آب حیات رو
تا پاره های خاک تو لعل و گهر دهد
بگریز سوی عشق و بپرهیز از آن بتی
کو دلبری نماید و خون جگر دهد
در چشم من نیاید خوبی هیچ خوب
نقاش جسم جان را غیبی صور دهد
کی آب شور نوشد با مرغ های کور
آن مرغ را که عقل ز کوثر خبر دهد
خود پر کند دو دیده ما را به حسن خویش
گر ماه آن ببیند در حال سر دهد
در دیده گدای تو آید نگار خاک
حاشا ز دیده ای که خدایش نظر دهد
خامش ز حرف گفتن تا بوک عقل کل
ما را ز عقل جزوی راه و عبر دهد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *