+ - x
 » از همین شاعر
 هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می
 نی نی به از این باید با دوست وفا کردن
 آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم
 الام طماعیة العاذل
 به قرار تو او رسد که بود بی قرار تو
 حبیب کعبه جانست اگر نمی دانید
 کی افسون خواند در گوشت که ابرو پرگره داری
 رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم
 هر چند که بلبلان گزینند
 تو چشم شیخ را دیدن میاموز

 » بیشتر بخوانید...
 به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 در زیر سایه روشن ماه پریده رنگ
 سحر از پی ندارد شام غمگینی که من دارم
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
 هدیه
 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
 دل بیگانه خو زین خاکدان نیست
 مثل یک تارتنک دور تنم پیچیدی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آه که بار دگر آتش در من فتاد
وین دل دیوانه باز روی به صحرا نهاد
آه که دریای عشق بار دگر موج زد
وز دل من هر طرف چشمه خون برگشاد
آه که جست آتشی خانه دل درگرفت
دود گرفت آسمان آتش من یافت باد
آتش دل سهل نیست هیچ ملامت مکن
یا رب فریاد رس ز آتش دل داد داد
لشکر اندیشه ها می رسد از بیشه ها
سوی دلم طلب طلب وز غم من شاد شاد
ای دل روشن ضمیر بر همه دل ها امیر
صبر گزیدی و یافت جان تو جمله مراد
چشم همه خشک و تر مانده در همدگر
چشم تو سوی خداست چشم همه بر تو باد
دست تو دست خدا چشم تو مست خدا
بر همه پاینده باد سایه رب العباد
ناله خلق از شماست آن شما از کجاست
این همه از عشق زاد عشق عجب از چه زاد
شمس حق دین تویی مالک ملک وجود
ای که ندیده چو تو عشق دگر کیقباد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *