+ - x
 » از همین شاعر
 گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی
 کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من
 امروز روز شادی و امسال سال گل
 بیا که ساقی عشق شراب باره رسید
 چو عشق آمد که جان با من سپاری
 هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین
 بار دگر آن مست ببازار در آمد
 بده یک جام ای پیر خرابات
 در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی
 ای گوش من گرفته تویی چشم روشنم

 » بیشتر بخوانید...
 سُهشی
 خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را
 یک روز ز بند عالم آزاد نیم
 به جان پیر خرابات و حق صحبت او
 اتفاق
 در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
 مزن انگشت بر داغ دل من
 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
 چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم
 برخیز و مخور غم جهان گذران

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از رسن زلف تو خلق به جان آمدند
بهر رسن بازیش لولیکان آمدند
در دل هر لولیی عشق چو استاره ای
رقص کنان گرد ماه نورفشان آمدند
در هوس این سماع از پس بستان عشق
سروقدان چون چنار دست زنان آمدند
بین که چه ریسیده ایم دست که لیسیده ایم
تا که چنین لقمه ها سوی دهان آمدند
لولیکان قنق در کف گوشه تتق
وز تتق آن عروس شاه جهان آمدند
شاه که در دولتش هر طرفی شاهدی
سینه گشاده به ما بهر امان آمدند
شیوه ابرو کند هر نفسی پیش ما
گر چه که از تیر غمز سخته کمان آمدند
شب رو و عیار باش بر سر هر کوی از آنک
زیر لحاف ازل نیک نهان آمدند
جانب تبریز در شمس حقم دیده اند
ترک دکان خواندند چونک به کان آمدند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *