+ - x
 » از همین شاعر
 چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
 ساقیا ساقیا روا داری
 ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی
 ای هوسهای دلم باری بیا رویی نما
 تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل
 شاد آمدی ای مه رو ای شادی جان شاد آ
 من سر نخورم که سر گرانست
 اگر تو عاشقی غم را رها کن
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی

 » بیشتر بخوانید...
 آن سوی خط
 با یاد چشمهای تو
 پوستین چپه
 مادر سلام
 بر مفرش خاک خفتگان می بینم
 من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
 قرآن که مهین کلام خوانند آن را
 ابر سیاه جامه
 حجلۀ زمین
 فاجعه

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۳

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ، دریغ
به دام دیو در افتی، دریغ آن باشد
جنازه ام چو ببینی مگو فراق، فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپردی مگو وداع، وداع
که گور پردۀ جمعیت جنان باشد
فرو شدن چو بدیدی، بر آمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟
ترا غروب نماید، ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید، خلاص جان باشد
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست؟
چرا به دانهٔ انسانیت این گمان باشد؟
کدام دلو فرو رفت و پُر برون نامد؟
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟
تو را چنان بنماید که من به خاک شدم
به زیر پای من این هفت آسمان باشد
دهان چو بستی ازین سوی، آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *