+ - x
 » از همین شاعر
 مرا می گفت دوش آن یار عیار
 هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم
 اگر خواهی مرا می در هوا کن
 اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان
 هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده ام
 روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده
 مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
 ای بی تو حرام زندگانی
 از بهر مرغ خانه چون خانه ای بسازی
 بحر ما را کنار بایستی

 » بیشتر بخوانید...
 می خواهمت سرود بت بذله گوی من
 اُحُد (3)
 زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 زیر زنجیر، ای مبارز خلق
 تشناب سالاری
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است
 ای دلبر سنگین دل و سیمین بدن من
 لبی تا در لبانت می گذارم
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا
تا از لب دلدار شود مست و شکرخا
تا از لب تو بوی لب غیر نیاید
تا عشق مجرد شود و صافی و یکتا
آن لب که بود کون خری بوسه گه او
کی یابد آن لب شکربوس مسیحا
می دانک حدث باشد جز نور قدیمی
بر مزبله پرحدث آن گاه تماشا
آنگه که فنا شد حدث اندر دل پالیز
رست از حدثی و شود او چاشنی افزا
تا تو حدثی لذت تقدیس چه دانی
رو از حدثی سوی تبارک و تعالی
زان دست مسیح آمد داروی جهانی
کو دست نگه داشت ز هر کاسه سکبا
از نعمت فرعون چه موسی کف و لب شست
دریای کرم داد مر او را ید بیضا
خواهی که ز معده و لب هر خام گریزی
پرگوهر و روتلخ همی باش چو دریا
هین چشم فروبند که آن چشم غیورست
هین معده تهی دار که لوتیست مهیا
سگ سیر شود هیچ شکاری بنگیرد
کز آتش جوعست تک و گام تقاضا
کو دست و لب پاک که گیرد قدح پاک
کو صوفی چالاک که آید سوی حلوا
بنمای از این حرف تصاویر حقایق
یا من قسم القهوه و الکاس علینا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *