+ - x
 » از همین شاعر
 ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی
 چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند
 من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان
 مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
 تو هر چند صدری شه مجلسی
 صنما چونک فریبی همه عیار فریبی
 عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
 مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانی
 یا کالمینا یا حاکمینا
 ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو

 » بیشتر بخوانید...
 تردید
 نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را
 اندر مذمت انواع آزادی
 خسته
 فقط یکبار مینازم به بختم
 ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
 چون حاصل آدمی در این شورستان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به یارکان صفا جز می صفا مدهید
چو می دهید بدیشان جدا جدا مدهید
در این چنین قدح آمیختن حرام بود
به عاشقان خدا جز می خدا مدهید
برهنگان ره از آفتاب جامه کنید
برهنگان ره عشق را قبا مدهید
چو هیچ باد صبایی به گردشان نرسد
به جانشان خبر از وعده صبا مدهید
به بوی وصل اگر عاشقی قرار گرفت
بهانه را نپذیرم بهانه ها مدهید
شراب حاضر و معشوق مست و من عاشق
مرا قرار نباشد به بو مرا مدهید
شراب آتش و ما زاده ایم از آتش
اگر حریف شناسید جز به ما مدهید
برای زخم چنین غازیان بود مرهم
کسی که درد ندارد بدو دوا مدهید
چو تاج مفخر تبریز شمس دین آمد
لقای هر دو جهان جز بدان لقا مدهید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *