+ - x
 » از همین شاعر
 در آب فکن ساقی بط زاده آبی را
 بیا ای غم که تو بس باوفایی
 بیا تا عاشقی از سر بگیریم
 گران جانی مکن ای یار برگو
 ای عشق پرده در که تو در زیر چادری
 مستی امروز من نیست چو مستی دوش
 درد ما را در جهان درمان مبادا بی شما
 کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را
 هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شود
 کعبه طواف می کند بر سر کوی یک بتی

 » بیشتر بخوانید...
 میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
 عصیان خدا
 هشدار و اسکلیت
 یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
 هر ذره که در خاک زمینی بوده است
 آخر ای دریا
 به حریم جان بیایی که ترن ترن ترانی
 نقش بر خاتم دل صورت ياهوست مگر
 مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
 تبسم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هزار جان مقدس فدای روی تو باد
که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد
هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق
که او به دام هوای چو تو شهی افتاد
ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفت
که هر یکی ز یکی خوبتر زهی بنیاد
دلم هزار گره داشت همچو رشته سحر
ز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد
بلندبین ز تو گشتست هر دو دیده عشق
ببین تو قوت شاگرد و حکمت استاد
نشسته ایم دل و عشق و کالبد پیشت
یکی خراب و یکی مست وان دگر دلشاد
به حکم تست بگریانی و بخندانی
همه چو شاخ درختیم و عشق تو چون باد
به باد عشق تو زردیم هم بدان سبزیم
تو راست جمله ولایت تو راست جمله مراد
کلوخ و سنگ چه داند بهار را چه اثر
بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد
درخت را ز برون سوی باد گرداند
درخت دل را باد اندرونست یعنی یاد
به زیر سایه زلفت دلم چه خوش خفته ست
خراب و مست و لطیف و خوش و کش و آزاد
چو غیرت تو دلم را ز خواب بجهانید
خمار خیزد و فریاد دردهد فریاد
ولی چو مست کنی مر مرا غلط گردم
گمان برم که امیرم چرا شوم منقاد
به وقت درد بگوییم کای تو و همه تو
چو درد رفت حجابی میان ما بنهاد
در آن زمان که کند عقل عاقبت بینی
ندا ز عشق برآید که هرچ بادا باد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *