+ - x
 » از همین شاعر
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
 بگو به جان مسافر ز رنج ها چونی
 مبارکی که بود در همه عروسی ها
 برخیز و صبوح را برنجان
 مندیش از آن بت مسیحایی
 سحر این دل من ز سودا چه می شد
 دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم
 ای گشته دلت چو سنگ خاره
 تو آب روشنی تو در این آب گل مکن
 دوش عشق شمس دین می باختیم

 » بیشتر بخوانید...
 بر سرمای درون
 بهار
 ف ا ص ل ه
 این بار دوم است
 تلخ افتاد
 ههههههههه
 گشته مهمان من آن سرو خرامان امشب
 اعتماد
 ساز من ساز مست آهنگ است
 هرچه اندوخته بودم همه لا يحصل بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای از نظرت مست شده اسم و مسما
ای یوسف جان گشته ز لب های شکرخا
ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت
هین وقت لطیفست از آن عربده بازآ
ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم
ای جان ولی نعمت هر وامق و عذرا
هم دایه جان هایی و هم جوی می و شیر
هم جنت فردوسی و هم سدره خضرا
جز این بنگوییم وگر نیز بگوییم
گویید خسیسان که محالست و علالا
خواهی که بگویم بده آن جام صبوحی
تا چرخ به رقص آید و صد زهره زهرا
هر جا ترشی باشد اندر غم دنیی
می غرد و می برد از آن جای دل ما
برخیز بخیلانه در خانه فروبند
کان جا که تویی خانه شود گلشن و صحرا
این مه ز کجا آمد وین روی چه رویست
این نور خداییست تبارک و تعالی
هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر
اول غم و سودا و به آخر ید بیضا
هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست
یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا
تا شید برآرد وی و آید به سر کوی
فریاد برآرد که تمنیت تمنا
نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد
شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا
در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست
هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا
هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست
گر حاذق جدست وگر عشوه تیبا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *