+ - x
 » از همین شاعر
 باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق
 مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو
 سی و سوم
 اول
 چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها
 خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد
 با رخ چون مشعله بر در ما کیست آن
 ز بامداد درآورد دلبرم جامی
 گر ناز تو را به گفت نارم
 هر که را ذوق دین پدید آید

 » بیشتر بخوانید...
 زعشق آتشین تو به سوز دیگرم امشب
 ساقیا برخیز و درده جام را
 مادر
 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
 سرنوشت
 هنوز قامت مستت روان زیباییست
 خروشان ترا تا می برد آب
 به جان او که گرم دسترس به جان بودی
 معامله
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد
که بی عنایت جان باغ چون لحد باشد
چه ریشه برکنی از غصه و پشیمانی
چو ریش عقل تو در دست کالبد باشد
بکن مجاهده با نفس و جنگ ریشاریش
که صلح را ز چنین جنگ ها مدد باشد
وگر گریز کنی همچو آهو از کف شیر
ز تو گریزد آن ماه بر اسد باشد
نه گوش تو سخن یار مهربان شنود
نه پیش چشم تو دلدار سروقد باشد
نشین به کشتی روح و بگیر دامن نوح
به بحر عشق که هر لحظه جزر و مد باشد
گذر ز ناز و ملولی که ناز آن تو نیست
که آن وظیفه آن یار ماه خد باشد
چه ظلم کردم بر حسن او که مه گفتم
صد آفتاب و فلک را بر او حسد باشد
خموش باش و مگو ریگ را شمار مکن
شمار چون کنی آن را که بی عدد باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *