+ - x
 » از همین شاعر
 هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
 باد بین اندر سرم از باده ای
 وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش
 سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
 ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان
 پیشتر آ پیشتر ای بوالوفا
 بشستم تخته هستی سر عالم نمی دارم
 آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
 ای یار شگرف در همه کار
 دلا تو شهد منه در دهان رنجوران

 » بیشتر بخوانید...
 دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
 به گوش من صدای زنگ عشق است
 مداری
 دمی با حافظ
 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
 میلاد من
 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
 مرگ نجار
 من از ساحل گریزانم
 پگاه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد
که بی عنایت جان باغ چون لحد باشد
چه ریشه برکنی از غصه و پشیمانی
چو ریش عقل تو در دست کالبد باشد
بکن مجاهده با نفس و جنگ ریشاریش
که صلح را ز چنین جنگ ها مدد باشد
وگر گریز کنی همچو آهو از کف شیر
ز تو گریزد آن ماه بر اسد باشد
نه گوش تو سخن یار مهربان شنود
نه پیش چشم تو دلدار سروقد باشد
نشین به کشتی روح و بگیر دامن نوح
به بحر عشق که هر لحظه جزر و مد باشد
گذر ز ناز و ملولی که ناز آن تو نیست
که آن وظیفه آن یار ماه خد باشد
چه ظلم کردم بر حسن او که مه گفتم
صد آفتاب و فلک را بر او حسد باشد
خموش باش و مگو ریگ را شمار مکن
شمار چون کنی آن را که بی عدد باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *