+ - x
 » از همین شاعر
 یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم
 بیار باده که اندر خمار خمارم
 مهم را لطف در لطفست از آنم بی قرار ای دل
 ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس
 خواهیم یارا کامشب نخسپی
 هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر
 دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود
 اخرج عن المکان، یا صارم الزمان
 رو که به مهمان تو می نروم ای اخی
 باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد

 » بیشتر بخوانید...
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 چادر فیروزه ای هر باربر سر کن بهار
 به دشمن آزادی زنان
 می خوردن و شاد بودن آیین منست
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 لبخند در سکوت تو در بند می شود
 باز شد روزنی از گلشن شیراز به من
 از جمله رفتگان این راه دراز
 در کارگه کوزه گری کردم رای
 حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود
بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود
غزل سرا شدم از دست عشق و دست زنان
بسوخت عشق تو ناموس و شرم و هر چم بود
عفیف و زاهد و ثابت قدم بدم چون کوه
کدام کوه که باد توش چو که نربود
اگر کهم هم از آواز تو صدا دارم
وگر کهم همه در آتش توم که دود
وجود تو چو بدیدم شدم ز شرم عدم
ز عشق این عدم آمد جهان جان به وجود
به هر کجا عدم آید وجود کم گردد
زهی عدم که چو آمد از او وجود افزود
فلک کبود و زمین همچو کور راه نشین
کسی که ماه تو بیند رهد ز کور و کبود
مثال جان بزرگی نهان به جسم جهان
مثال احمد مرسل میان گبر و جهود
ستایشت به حقیقت ستایش خویش است
که آفتاب ستا چشم خویش را بستود
ستایش تو چو دریا زبان ما کشتی
روان مسافر دریا و عاقبت محمود
مرا عنایت دریا چو بخت بیدارست
مرا چه غم اگرم هست چشم خواب آلود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *