+ - x
 » از همین شاعر
 بیا کامشب بجان بخشی بزلف یار می ماند
 میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید
 فریفت یار شکربار من مرا به طریق
 آمد ز نای دولت بار دگر نوایی
 هر آنچه دور کند مر تو را ز دوست بدست
 هزار جان مقدس فدای سلطانی
 نبشتست خدا گرد چهره دلدار
 آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
 گل گفت مرا نرمی از خار چه می جویی
 قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی

 » بیشتر بخوانید...
 رموز وادی ايمن بياموز
 اگر میشد که دود سوختن را گریه میکردم
 تو نيز همچو من اين نکته را شنو ز رباب
 روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم
 مادر
 اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
 من و تو از دل و دین نا امیدیم
 بادها
 صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
 بدست من همان دیرینه چنگ است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هزار جان مقدس فدای روی تو باد
که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد
هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق
که او به دام هوای چو تو شهی افتاد
ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفت
که هر یکی ز یکی خوشترست زهی بنیاد
دلم هزار گره داشت همچو رشته سحر
ز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد
بلندبین ز تو گشتست هر دو دیده عشق
ببین تو قوت شاگرد و حکمت استاد
نشسته ایم دل و عشق و کالبد پیشت
یکی خراب و یکی مست وان دگر دلشاد
به حکم تست بخندانی و بگریانی
همه چو شاخ درختیم و عشق تو چون باد
به باد زرد شویم و به باد سبز شویم
تو راست جمله ولایت تو راست جمله مراد
کلوخ و سنگ چه داند بهار جز اثری
بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *