+ - x
 » از همین شاعر
 فرست باده جان را به رسم دلداری
 بیا با هم سخن از جان بگوییم
 تویی نقشی که جان ها برنتابد
 بخش سیزدهم
 ای ز گلزار جمالت یاسمین پا کوفته
 الا ای شمع گریان گرم می سوز
 گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست
 در این سلام مرا با تو دار و گیر جداست
 حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری
 چون بزند گردنم سجده کند گردنش

 » بیشتر بخوانید...
 مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
 دسمال تره آب به دستم داده
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
 آزادی
 دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
 باور و آرزو
 جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را
 مثنوی زهره و منوجهر
 كجاست عمر، صعود سریع اعداد است
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای درد دهنده ام دوا ده
تاریک مکن جهان، ضیا ده
درد تو دواست و دل ضریرست
آن چشم ضریر را صفا ده
نومید همی شود بهر غم
نومید شونده را رجا ده
هر دیده که بهر تو بگرید
کحلش کش و نور مصطفی ده
شکرش ده، وانگهیش نعمت
صبرش ده، وانگهش بلا ده
گر جان ز جهان وفا ندارد
از رحمت خویششان وفا ده
خوی تو خوش است، هم خوشی بخش
کار تو عطاست، هم عطا ده
آن نی که دم تو خورد روزی
بازش ز دم خوشت نواده
این قفل تو کرده ی برین دل
بفرست کلید و دلگشا ده
کس طاقت خشم تو ندارد
این خشم ببر عوض رضا ده
غم منکر بس نکیر آمد
زومان بستان به آشنا ده
رحم آر برین فغان و تشنیع
ورنه کنمش قرین ترجیع

---

چون باخبری ز هر فغانی
زین حالت آتشین، امانی
مهمان من آمدست اندوه
خون ریز و درشت میهمانی
یک لقمه کند هزار جان را
کی داو، دهد به نیم جانی
هر سیلی او چو ذوالفقاری
هر نکته ی او یکی سنانی
زو تلخ شده دهان دریا
چون تلخ شد آنچنان دهانی؟!
دریاچه بود؟! که از نهیبش
پوشید کبود، آسمانی
ماییم سرشته ی نوازش
پرورده ی نازنین جهانی
خو کرده به سلسبیل و تسنیم
با ساقی چون شکرستانی
با جمع شکر لبان رقاص
هر لحظه عروسیی و خوانی
این عیش و طرب دریغ باشد
کاشفته شود به امتحانی
حیفست که مجلس لطیفان
ناخوش شود از چنین گرانی
ترجیع سوم رسید یارا
هم بر سر عیش آر ما را

---

در چاه فتاد دل، برآرش
بیچاره و منتظر مدارش
ور وعده دهیش تا به فردا
امروز بسوزد این شرارش
بخشای برین اسیر هجران
بر جان ضعیف بی قرارش
هرچند که ظالمست و مجرم
مظلوم و شکسته دل شمارش
گشتست چو لاله غرقه ی خون
گشتست چو زعفران عذارش
خواهد که به پیش تو بمیرد
اینست همیشه کسب و کارش
یاری دگری کجا پسندد
آن را که خدا به دست یارش؟
آن را که بخوانده ی تو روزی
مسپار بدست روزگارش
هرچند به زیر کوه غم ماند
اندیشه ی تست یار غارش
امسال چو ماه می گدازد
می آید یاد وصل پارش
راهی بگشا درین بیابان
ماهی بنما درین غبارش
گر شرح کنم تمام پیغام
می مانم از شراب و از جام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *