+ - x
 » از همین شاعر
 آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه ای
 بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست
 نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای
 در وصالت چرا بیاموزم
 تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده
 رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
 ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو
 چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی
 چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون
 ای آنکه از عزیزی در دیده جات کردند

 » بیشتر بخوانید...
 گردون ز زمین هیچ گلی برنارد
 با سرو قدی تازه تر از خرمن گل
 برخاستن
 رباعیات امروز
 گله از سختی ایام بگذار
 می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
 گریه تلخ
 تو را از آب می گیرم تو را از بین ماهی ها
 ترا یک مشت میخواهم
 داغ های سينه ام از سنگ طفلان بوده است

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۶

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
ای آتشی افروخته در بیشه ی اندیشها
امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا
خورشید را حاجب تویی، امید را واجب تویی
مطلب تویی، طالب تویی، هم منتها، هم مبتدا
در سینه ها برخاسته، اندیشه را آراسته
هم خویش حاجت خواسته، هم خویشتن کرده روا
ای روح بخش بی بدل وی لذت علم و عمل
باقی بهانه ست و دغل، کین علت آمد وان دوا
ما زان دغل کژ بین شده، با بی گنه در کین شده
گه مست حورالعین شده، گه مست نان و شوربا
این سُکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را
کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا
تدبیر صد رنگ افکنی، بر روم و بر زنگ افکنی
وندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لایُری
می مال پنهان گوش جان، می نه بهانه بر کسان
جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا
خامش که بس مستعجلم، رفتم سوی پای علم
کاغذ بنه بشکن قلم، ساقی در آمد الصلا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *