+ - x
 » از همین شاعر
 آن دم که دررباید باد از رخ تو پرده
 ای مونس و غمگسار عاشق
 ای از جمال حسن تو عالم نشانه ای
 روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهم
 چهل و سوم
 دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
 عشق است بر آسمان پریدن
 مجلس چو چراغ و تو چو آبی
 به من نگر به دو رخسار زعفرانی من
 چه باده بود که در دور از بگه دادی

 » بیشتر بخوانید...
 گلبن عشق تو بی خار آمدست
 حسن تعبیر
 مرا بخوان
 مرا در سینه سلطان می شوی آهسته آهسته
 جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
 ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت
 یک غزل مانده به دیدار نهایی، لیلا
 شبانه
 پیوند
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۶

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
ای آتشی افروخته در بیشه ی اندیشها
امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا
خورشید را حاجب تویی، امید را واجب تویی
مطلب تویی، طالب تویی، هم منتها، هم مبتدا
در سینه ها برخاسته، اندیشه را آراسته
هم خویش حاجت خواسته، هم خویشتن کرده روا
ای روح بخش بی بدل وی لذت علم و عمل
باقی بهانه ست و دغل، کین علت آمد وان دوا
ما زان دغل کژ بین شده، با بی گنه در کین شده
گه مست حورالعین شده، گه مست نان و شوربا
این سُکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را
کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا
تدبیر صد رنگ افکنی، بر روم و بر زنگ افکنی
وندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لایُری
می مال پنهان گوش جان، می نه بهانه بر کسان
جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا
خامش که بس مستعجلم، رفتم سوی پای علم
کاغذ بنه بشکن قلم، ساقی در آمد الصلا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *