+ - x
 » از همین شاعر
 چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند
 ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم
 آن مه که هست گردون گردان و بی قرارش
 ترش ترش بنشستی بهانه دربستی
 روز و شب خدمت تو بی سر و بی پا چه خوشست
 یا ساقی الراح خذ و امرلاء به طاسی
 هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر
 آمد رمضان و عید با ماست
 بازآمد آستین فشانان
 نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری

 » بیشتر بخوانید...
 رشته های پولادین
 اگر پندی ز درویشی پذیری
 می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
 بیخ سوزان
 اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد
 کتبت قصۀ شوقی و مدمعی باکی
 به مهر مادرگیتی مکش رنج امید اینجا
 مستم ز بهر سير و تماشای بوستان
 اشک
 در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۶

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
ای آتشی افروخته در بیشه ی اندیشها
امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا
خورشید را حاجب تویی، امید را واجب تویی
مطلب تویی، طالب تویی، هم منتها، هم مبتدا
در سینه ها برخاسته، اندیشه را آراسته
هم خویش حاجت خواسته، هم خویشتن کرده روا
ای روح بخش بی بدل وی لذت علم و عمل
باقی بهانه ست و دغل، کین علت آمد وان دوا
ما زان دغل کژ بین شده، با بی گنه در کین شده
گه مست حورالعین شده، گه مست نان و شوربا
این سُکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را
کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا
تدبیر صد رنگ افکنی، بر روم و بر زنگ افکنی
وندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لایُری
می مال پنهان گوش جان، می نه بهانه بر کسان
جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا
خامش که بس مستعجلم، رفتم سوی پای علم
کاغذ بنه بشکن قلم، ساقی در آمد الصلا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *