+ - x
 » از همین شاعر
 ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایم
 نحن الی سیدنا راجعون
 کژزخمه مباش تا توانی
 باده ده، ای ساقی هر متقی
 بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد
 دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش
 ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان
 بیست و هفتم
 می گریزد از ما و ما قوامش داریم
 اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا

 » بیشتر بخوانید...
 فریاد
 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
 از دل جنگل انبوه ...
 وداع
 بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
 بی پرده ميزند بصد آهنگ ساز را
 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
 بی تویی
 ای قاصر از ادای صفاتت زبان ما

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

ای طایران قدس را عشقت فزوده بالها
در حلقه سودای تو روحانیان را حالها
در لا احب افلین پاکی ز صورتها یقین
در دیدههای غیب بین هر دم ز تو تمثالها
افلاک از تو سرنگون خاک از تو چون دریای خون
ماهت نخوانم ای فزون از ماهها و سالها
کوه از غمت بشکافته وان غم به دل درتافته
یک قطره خونی یافته از فضلت این افضالها
ای سروران را تو سند بشمار ما را زان عدد
دانی سران را هم بود اندر تبع دنبالها
سازی ز خاکی سیدی بر وی فرشته حاسدی
با نقد تو جان کاسدی پامال گشته مالها
آن کو تو باشی بال او ای رفعت و اجلال او
آن کو چنین شد حال او بر روی دارد خالها
گیرم که خارم خار بد خار از پی گل میزهد
صراف زر هم مینهد جو بر سر مثقالها
فکری بدست افعالها خاکی بدست این مالها
قالی بدست این حالها حالی بدست این قالها
آغاز عالم غلغله پایان عالم زلزله
عشقی و شکری با گله آرام با زلزالها
توقیع شمس آمد شفق طغرای دولت عشق حق
فال وصال آرد سبق کان عشق زد این فالها
از رحمه للعالمین اقبال درویشان ببین چون
مه منور خرقهها چون گل معطر شالها
عشق امر کل ما رقعهای او قلزم و ما جرعهای
او صد دلیل آورده و ما کرده استدلالها
از عشق گردون متلف بیعشق اختر منخسف
از عشق گشته دال الف بیعشق الف چون دالها
آب حیات آمد سخن کاید ز علم من لدن
جان را از او خالی مکن تا بردهد اعمالها
بر اهل معنی شد سخن اجمالها تفصیلها
بر اهل صورت شد سخن تفصیلها اجمالها
گر شعرها گفتند پر پر به بود دریا ز در
کز ذوق شعر آخر شتر خوش میکشد ترحالها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *