+ - x
 » از همین شاعر
 مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی
 به دغل کی بگزیند دل یارم یاری
 راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
 بخش پانزدهم
 ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز
 باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
 اگر حوا بدانستی ز رنگت
 با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
 بانگ تسبیح بشنو از بالا
 فدیتتک یا ستی الناسیه

 » بیشتر بخوانید...
 حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
 با ارغنون شکسته
 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
 اکنون که گل سعادتت پربار است
 خراسان
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش
 کو ذوق نگاهی که به هنگام تماشا
 شاه راه فتد لاکس خميازۀ ما
 گله از سختی ایام بگذار
 چه كسی بود مرا برده و در گور انداخت

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا
هین زهره را کالیوه کن زان نغمه های جان فزا
دعوی خوبی کن بیا تا صد عدو و آشنا
با چهره ای چون زعفران با چشم تر آید گوا
غم جمله را نالان کند تا مرد و زن افغان کند
که داد ده ما را ز غم کو گشت در ظلم اژدها
غم را بدرانی شکم با دورباش زیر و بم
تا غلغل افتد در عدم از عدل تو ای خوش صدا
ساقی تو ما را یاد کن صد خیک را پرباد کن
ارواح را فرهاد کن در عشق آن شیرین لقا
چون تو سرافیل دلی زنده کن آب و گلی
دردم ز راه مقبلی در گوش ما نفخه خدا
ما همچو خرمن ریخته گندم به کاه آمیخته
هین از نسیم باد جان که را ز گندم کن جدا
تا غم به سوی غم رود خرم سوی خرم رود
تا گل به سوی گل رود تا دل برآید بر سما
این دانه های نازنین محبوس مانده در زمین
در گوش یک باران خوش موقوف یک باد صبا
تا کار جان چون زر شود با دلبران هم بر شود
پا بود اکنون سر شود که بود اکنون کهربا
خاموش کن آخر دمی دستور بودی گفتمی
سری که نفکندست کس در گوش اخوان صفا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *