+ - x
 » از همین شاعر
 چند اندر میان غوغایی
 من سر نخورم که سر گرانست
 از اصل چو حورزاد باشیم
 صنما خرگه توم که بسازی و برکنی
 شراب شیره انگور خواهم
 گل سرخ دیدم شدم زعفرانی
 در شهر شما یکی نگاریست
 مگردان روی خود ای دیده رویم
 عشق تو خواند مرا کز من چه می گذری
 اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولایی

 » بیشتر بخوانید...
 آن دست ِ دیروزین
 بر مفرش خاک خفتگان می بینم
 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
 تموز ما چه غریبانه و چه سرد گذشت
 ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
 ریشۀ تشویش
 یا مبسما یحاکی درجا من اللالی
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 شعری برای جنگ

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا
هین زهره را کالیوه کن زان نغمه های جان فزا
دعوی خوبی کن بیا تا صد عدو و آشنا
با چهره ای چون زعفران با چشم تر آید گوا
غم جمله را نالان کند تا مرد و زن افغان کند
که داد ده ما را ز غم کو گشت در ظلم اژدها
غم را بدرانی شکم با دورباش زیر و بم
تا غلغل افتد در عدم از عدل تو ای خوش صدا
ساقی تو ما را یاد کن صد خیک را پرباد کن
ارواح را فرهاد کن در عشق آن شیرین لقا
چون تو سرافیل دلی زنده کن آب و گلی
دردم ز راه مقبلی در گوش ما نفخه خدا
ما همچو خرمن ریخته گندم به کاه آمیخته
هین از نسیم باد جان که را ز گندم کن جدا
تا غم به سوی غم رود خرم سوی خرم رود
تا گل به سوی گل رود تا دل برآید بر سما
این دانه های نازنین محبوس مانده در زمین
در گوش یک باران خوش موقوف یک باد صبا
تا کار جان چون زر شود با دلبران هم بر شود
پا بود اکنون سر شود که بود اکنون کهربا
خاموش کن آخر دمی دستور بودی گفتمی
سری که نفکندست کس در گوش اخوان صفا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *