+ - x
 » از همین شاعر
 با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی
 آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
 میندیش میندیش که اندیشه گری ها
 آفتابا بار دیگر خانه را پرنور کن
 من از این خانه به در می نروم
 ناآمده سیل تر شدستیم
 کل عقل بوصلکم مدهش
 هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی
 هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوتر
 صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد

 » بیشتر بخوانید...
 می بوسم آن قدر كه تو از حال می روی
 زن زدن
 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 پیوند
 فصل گل در بهار می درکش
 بخت من بيدار چشمم مست خواب
 نوا از سینه مرغ چمن برد
 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
 خواب رندانه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بسوزانیم سودا و جنون را
درآشامیم هر دم موج خون را
حریف دوزخ آشامان مستیم
که بشکافند سقف سبزگون را
چه خواهد کرد شمع لایزالی
فلک را وین دو شمع سرنگون را
فروبریم دست دزد غم را
که دزدیدست عقل صد زبون را
شراب صرف سلطانی بریزیم
بخوابانیم عقل ذوفنون را
چو گردد مست حد بر وی برانیم
که از حد برد تزویر و فسون را
اگر چه زوبع و استاد جمله ست
چه داند حیله ریب المنون را
چنانش بیخود و سرمست سازیم
که چون آید نداند راه چون را
چنان پیر و چنان عالم فنا به
که تا عبرت شود لایعلمون را
کنون عالم شود کز عشق جان داد
کنون واقف شود علم درون را
درون خانه دل او ببیند
ستون این جهان بی ستون را
که سرگردان بدین سرهاست گر نه
سکون بودی جهان بی سکون را
تن باسر نداند سر کن را
تن بی سر شناسد کاف و نون را
یکی لحظه بنه سر ای برادر
چه باشد از برای آزمون را
یکی دم رام کن از بهر سلطان
چنین سگ را چنین اسب حرون را
تو دوزخ دان خودآگاهی عالم
فنا شو کم طلب این سرفزون را
چنان اندر صفات حق فرورو
که برنایی نبینی این برون را
چه جویی ذوق این آب سیه را
چه بویی سبزه این بام تون را
خمش کردم نیارم شرح کردن
ز رشک و غیرت هر خام دون را
نما ای شمس تبریزی کمالی
که تا نقصی نباشد کاف و نون را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *