+ - x
 » از همین شاعر
 با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا
 مکن راز مرا ای جان فسانه
 هر کی در ذوق عشق دنگ آمد
 من سرخوش و تو دلخوش غم بی دل و بی سر به
 به قرار تو او رسد که بود بی قرار تو
 چه شدی گر تو همچون من شدییی عاشق ای فتا
 در چمن آیید و بربندید دید
 تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی
 چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی
 ایه یا اهل الفرادیس اقرا منشورنا

 » بیشتر بخوانید...
 ای ساقی خوش اندام جام وفا بیاور
 یک ناگهان
 فلك نه همسری دارد نه هم كف
 تا آرزوی دیدن تو می شود غزل
 خنک نسیم معنبر شمامه ای دلخواه
 ساز من ساز مست آهنگ است
 سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت
 چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
 من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا
 باران زد و به خاطر باران دلم گرفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل من که باشد که تو را نباشد
تن من کی باشد که فنا نباشد
فلکش گرفتم چو مهش گرفتم
چه زنند هر دو چو ضیا نباشد
به درون جنت به میان نعمت
چه شکنجه باشد چو لقا نباشد
چو تو عذر خواهی گنه و جفا را
چه کند جفاها که وفا نباشد
چو خطا تو گیری به عتاب کردن
چه کند دل و جان که خطا نباشد
دو هزار دفتر چو به درس گویم
نه فسرده باشم چو صفا نباشد
سمنی نخندد شجری نرقصد
چمنی نبوید چو صبا نباشد
تو به فقر اگر چه که برهنه گردی
چه غمست مه را که قبا نباشد
چه عجب که جاهل ز دلست غافل
ملکی و شاهی همه را نباشد
همه مجرمان را کرمش بخواند
چو به توبه آیند و دغا نباشد
بگداز جان را مه آسمان را
به خدا که چیزی چو خدا نباشد
چه کنی سری را که فنا بکوبد
چه کنی زری را که تو را نباشد
همه روز گویی چو گلست یارم
چه کنی گلی را که بقا نباشد
مگریز ای جان ز بلای جانان
که تو خام مانی چو بلا نباشد
چه خوشست شب ها ز مهی که آن مه
همه روی باشد که قفا نباشد
چه خوشست شاهی که غلام او شد
چه خوشست یاری که جدا نباشد
تو خمش کن ای تن که دلم بگوید
که حدیث دل را من و ما نباشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *