+ - x
 » از همین شاعر
 یا خفی الحسن بین الناس یا نور الدجی
 مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن
 ای همه سرگشتگان مهمان تو
 ز آفتاب سعادت مرا شراباتست
 اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستم
 امسی و اصبح بالجوی اتعذب
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی
 ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما
 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

 » بیشتر بخوانید...
 بیا تا کار این امت بسازیم
 تورا چو یاد می کنم، جهان می شوم، خدا
 در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
 امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
 نباشد یاد اسباب طرف وحشت گزینی را
 بسمل ناز
 مرا با مصحف روی تو سوگند
 غلام همت والای بابه خارکشم
 ستاره (ادبیات کودک)
 ندانم نکته های علم و فن را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل من که باشد که تو را نباشد
تن من کی باشد که فنا نباشد
فلکش گرفتم چو مهش گرفتم
چه زنند هر دو چو ضیا نباشد
به درون جنت به میان نعمت
چه شکنجه باشد چو لقا نباشد
چو تو عذر خواهی گنه و جفا را
چه کند جفاها که وفا نباشد
چو خطا تو گیری به عتاب کردن
چه کند دل و جان که خطا نباشد
دو هزار دفتر چو به درس گویم
نه فسرده باشم چو صفا نباشد
سمنی نخندد شجری نرقصد
چمنی نبوید چو صبا نباشد
تو به فقر اگر چه که برهنه گردی
چه غمست مه را که قبا نباشد
چه عجب که جاهل ز دلست غافل
ملکی و شاهی همه را نباشد
همه مجرمان را کرمش بخواند
چو به توبه آیند و دغا نباشد
بگداز جان را مه آسمان را
به خدا که چیزی چو خدا نباشد
چه کنی سری را که فنا بکوبد
چه کنی زری را که تو را نباشد
همه روز گویی چو گلست یارم
چه کنی گلی را که بقا نباشد
مگریز ای جان ز بلای جانان
که تو خام مانی چو بلا نباشد
چه خوشست شب ها ز مهی که آن مه
همه روی باشد که قفا نباشد
چه خوشست شاهی که غلام او شد
چه خوشست یاری که جدا نباشد
تو خمش کن ای تن که دلم بگوید
که حدیث دل را من و ما نباشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *