+ - x
 » از همین شاعر
 به پیشت نام جان گویم زهی رو
 دانی که کجا جویی ما را به گه جستن
 دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم
 دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را
 آمد بهار خرم آمد نگار ما
 چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد
 هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
 پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند
 نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا
 ز بامداد دلم می پرد به سودایی

 » بیشتر بخوانید...
 پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است
 ههههههههه
 سفر بخير برو
 مرا در واژه ها جویید
 بیتویی های من
 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
 غزلی در چرخیدن...
 آمد و رفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سست مکن زه که من تیر توام چارپر
روی مگردان که من یک دله ام نی دوسر
از تو زدن تیغ تیز وز دل و جان صد رضا
یک سخنم چون قضا نی اگرم نی مگر
گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار
نی بگریزم چو باد نی بمرم چون شرر
جان بسپارم به تیغ هیچ نگویم دریغ
از جهت زخم تیغ ساخت حقم چون سپر
تیغ زن ای آفتاب گردن شب را به تاب
ظلمت شب ها ز چیست کوره خاک کدر
معدن صبرست تن معدن شکر است دل
معدن خنده ست شش معدن رحمت جگر
بر سر من چون کلاه ساز شها تختگاه
در بر خود چون قبا تنگ بگیرم به بر
گفت کسی عشق را صورت و دست از کجا
منبت هر دست و پا عشق بود در صور
نی پدر و مادرت یک دمه ای عشق باخت
چونک یگانه شدند چون تو کسی کرد سر
عشق که بی دست او دست تو را دست ساخت
بی سر و دستش مبین شکل دگر کن نظر
رنگ همه روی ها آب همه جوی ها
مفخر تبریز دان شمس حق ای دیده ور


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *