+ - x
 » از همین شاعر
 چو فرستاد عنایت به زمین مشعله ها را
 به حریفان بنشین خواب مرو
 بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
 بیچاره کسی که زر ندارد
 ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را
 یا شبه الطیف لی انت قریب بعید
 در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری
 ز بعد وقت نومیدی امیدیست
 ای ز رویت تافته در هر زمانی نور نو
 بیا با هم سخن از جان بگوییم

 » بیشتر بخوانید...
 قهرمانان
 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
 پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یكیست
 پاندول ساعت
 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
 ز فهم دون نهادان گرچه دور است
 دلم به سوی شما شادمانه مینگرد
 هم حرف و هم سخن همگی اقتباسی اند
 گویند کسان بهشت با حور خوش است
 غزلی در چرخیدن...

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سست مکن زه که من تیر توام چارپر
روی مگردان که من یک دله ام نی دوسر
از تو زدن تیغ تیز وز دل و جان صد رضا
یک سخنم چون قضا نی اگرم نی مگر
گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار
نی بگریزم چو باد نی بمرم چون شرر
جان بسپارم به تیغ هیچ نگویم دریغ
از جهت زخم تیغ ساخت حقم چون سپر
تیغ زن ای آفتاب گردن شب را به تاب
ظلمت شب ها ز چیست کوره خاک کدر
معدن صبرست تن معدن شکر است دل
معدن خنده ست شش معدن رحمت جگر
بر سر من چون کلاه ساز شها تختگاه
در بر خود چون قبا تنگ بگیرم به بر
گفت کسی عشق را صورت و دست از کجا
منبت هر دست و پا عشق بود در صور
نی پدر و مادرت یک دمه ای عشق باخت
چونک یگانه شدند چون تو کسی کرد سر
عشق که بی دست او دست تو را دست ساخت
بی سر و دستش مبین شکل دگر کن نظر
رنگ همه روی ها آب همه جوی ها
مفخر تبریز دان شمس حق ای دیده ور


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *