+ - x
 » از همین شاعر
 چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو
 چو آن کان کرم ما را شکارست
 به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
 ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد
 رندان همه جمعند در این دیر مغانه
 مطرب جان های دل برده
 بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
 بخش دهم
 طبع چیزی نو به نو خواهد همی
 مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب

 » بیشتر بخوانید...
 هیچ چوچه سگی چرا با كفشهای من شوخی نمی كند
 سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
 یقین دانم که روزی حضرت او
 به جان او که گرم دسترس به جان بودی
 سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا
 نا خورده شراب می خروشیم
 بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم
 اگر با تو نبودم
 کفن در زندگی در سر کشيدن کار رندانست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سست مکن زه که من تیر توام چارپر
روی مگردان که من یک دله ام نی دوسر
از تو زدن تیغ تیز وز دل و جان صد رضا
یک سخنم چون قضا نی اگرم نی مگر
گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار
نی بگریزم چو باد نی بمرم چون شرر
جان بسپارم به تیغ هیچ نگویم دریغ
از جهت زخم تیغ ساخت حقم چون سپر
تیغ زن ای آفتاب گردن شب را به تاب
ظلمت شب ها ز چیست کوره خاک کدر
معدن صبرست تن معدن شکر است دل
معدن خنده ست شش معدن رحمت جگر
بر سر من چون کلاه ساز شها تختگاه
در بر خود چون قبا تنگ بگیرم به بر
گفت کسی عشق را صورت و دست از کجا
منبت هر دست و پا عشق بود در صور
نی پدر و مادرت یک دمه ای عشق باخت
چونک یگانه شدند چون تو کسی کرد سر
عشق که بی دست او دست تو را دست ساخت
بی سر و دستش مبین شکل دگر کن نظر
رنگ همه روی ها آب همه جوی ها
مفخر تبریز دان شمس حق ای دیده ور


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *