+ - x
 » از همین شاعر
 خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا
 عاشق چو منی باید می سوزد و می سازد
 دل بی لطف تو جان ندارد
 چنان مست است از آن دم جان آدم
 ساقیا این می از انگور کدامین پشته ست
 نماز شام چو خورشید در غروب آید
 چند بوسه وظیفه تعیین کن
 ای صبا حالی ز خد و خال شمس الدین بیار
 ای ملامت گر تو عاشق را سبک پنداشتی
 اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری

 » بیشتر بخوانید...
 مسلمان را همین عرفان و ادراک
 قانون خموشی
 باور
 می واژه
 روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست
 جمجمه های پوسیده نیاکان
 گویند بهشت و حورعین خواهد بود
 مرا یاد است از دانای افرنگ
 سرود ملی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر
آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر
هر که جز عاشقان ماهی بی آب دان
مرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر
عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درخت
برگ جوان بردمد هر نفس از شاخ پیر
هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگ
چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر
سر ز خدا تافتی هیچ رهی یافتی
جانب ره بازگرد یاوه مرو خیر خیر
تنگ شکر خر بلاش ور نخری سرکه باش
عاشق این میر شو ور نشوی رو بمیر
جمله جان های پاک گشته اسیران خاک
عشق فروریخت زر تا برهاند اسیر
ای که به زنبیل تو هیچ کسی نان نریخت
در بن زنبیل خود هم بطلب ای فقیر
چست شو و مرد باش حق دهدت صد قماش
خاک سیه گشت زر خون سیه گشت شیر
مفخر تبریزیان شمس حق و دین بیا
تا برهد پای دل ز آب و گل همچو قیر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *