+ - x
 » از همین شاعر
 سی ام
 فقر را در خواب دیدم دوش من
 برخیز و صبوح را بیارا
 هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی
 بکش بکش که چه خوش می کشی بیار بیار
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد
 روز ار دو هزار بار می آیی
 گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر
 غلامم خواجه را آزاد کردم

 » بیشتر بخوانید...
 از کوزه گری کوزه خریدم باری
 بی تو بسیار گریه کردم
 معراج اوج رفعت ايوان صبحگاه
 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
 شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی
 عیشم مدام است از لعل دلخواه
 او با ما، با ماست
 آرند یکی و دیگری بربایند
 نوروز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر
آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر
هر که جز عاشقان ماهی بی آب دان
مرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر
عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درخت
برگ جوان بردمد هر نفس از شاخ پیر
هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگ
چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر
سر ز خدا تافتی هیچ رهی یافتی
جانب ره بازگرد یاوه مرو خیر خیر
تنگ شکر خر بلاش ور نخری سرکه باش
عاشق این میر شو ور نشوی رو بمیر
جمله جان های پاک گشته اسیران خاک
عشق فروریخت زر تا برهاند اسیر
ای که به زنبیل تو هیچ کسی نان نریخت
در بن زنبیل خود هم بطلب ای فقیر
چست شو و مرد باش حق دهدت صد قماش
خاک سیه گشت زر خون سیه گشت شیر
مفخر تبریزیان شمس حق و دین بیا
تا برهد پای دل ز آب و گل همچو قیر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *