+ - x
 » از همین شاعر
 بلبل نگر که جانب گلزار می رود
 امروز سماع است و مدام است و سقایی
 ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم
 صبحدم شد زود برخیز ای جوان
 با صد هزار دستان آمد خیال یاری
 از جهت ره زدن راه درآرد مرا
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکن
 این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می شود
 بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت

 » بیشتر بخوانید...
 دل فرش فزای بامم امروز
 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
 عارف کسی بود که به شب ای خدا کند
 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
 شاعران راست می گویند
 روز پایان جهان
 فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
 عریان
 پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را
 دل بسته ام به شعر چسان در برش کنم؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نبشتست خدا گرد چهره دلدار
خطی که فاعتبروا منه یا اولی الابصار
چو عشق مردم خوارست مردمی باید
که خویش لقمه کند پیش عشق مردم خوار
تو لقمه ترشی دیر دیر هضم شوی
ولیست لقمه شیرین نوش نوش گوار
تو لقمه ای بشکن زانک آن دهان تنگست
سه پیل هم نخورد مر تو را مگر به سه بار
به پیش حرص تو خود پیل لقمه ای باشد
تویی چو مرغ ابابیل پیل کرده شکار
تو زاده عدمی آمده ز قحط دراز
تو را چه مرغ مسمن غذا چه کژدم و مار
به دیگ گرم رسیدی گهی دهان سوزی
گهی سیاه کنی جامه و لب و دستار
به هیچ سیر نگردی چو معده دوزخ
مگر که بر تو نهد پای خالق جبار
چنانک بر سر دوزخ قدم نهد خالق
ندا کند که شدم سیر هین قدم بردار
خداست سیرکن چشم اولیا و خواص
که رسته اند ز خویش و ز حرص این مردار
نه حرص علم و هنر ماندشان نه حرص بهشت
نجوید او خر و اشتر که هست شیرسوار
خموش اگر شمرم من عطا و بخشش هاش
از آن شمار شود گیج و خیره روز شمار
بیا تو مفخر تبریز شمس دین به حق
کمینه چاکر تو شمس گنبد دوار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *