+ - x
 » از همین شاعر
 گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول ها فزون
 یا تو ترش کرده رو مایه ده شکران
 مستان می ما را هم ساقی ما باید
 با من صنما دل یک دله کن
 تو هر روزی از آن پشته برآیی
 دگربار دگربار ز زنجیر بجستم
 ای نور افلاک و زمین چشم و چراغ غیب بین
 خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا
 دگرباره چو مه کردیم خرمن
 ای بی تو حرام زندگانی

 » بیشتر بخوانید...
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 نی شعر مانده نی كشش گونۀ گُلی
 ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا
 جیغ هایت بنفس می پیچد گوش هایم درازتر شده اند
 بکش بر دوش یا بر دار ما را
 هله نوروز آمد
 طعنه ساز
 دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
 رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نبشتست خدا گرد چهره دلدار
خطی که فاعتبروا منه یا اولی الابصار
چو عشق مردم خوارست مردمی باید
که خویش لقمه کند پیش عشق مردم خوار
تو لقمه ترشی دیر دیر هضم شوی
ولیست لقمه شیرین نوش نوش گوار
تو لقمه ای بشکن زانک آن دهان تنگست
سه پیل هم نخورد مر تو را مگر به سه بار
به پیش حرص تو خود پیل لقمه ای باشد
تویی چو مرغ ابابیل پیل کرده شکار
تو زاده عدمی آمده ز قحط دراز
تو را چه مرغ مسمن غذا چه کژدم و مار
به دیگ گرم رسیدی گهی دهان سوزی
گهی سیاه کنی جامه و لب و دستار
به هیچ سیر نگردی چو معده دوزخ
مگر که بر تو نهد پای خالق جبار
چنانک بر سر دوزخ قدم نهد خالق
ندا کند که شدم سیر هین قدم بردار
خداست سیرکن چشم اولیا و خواص
که رسته اند ز خویش و ز حرص این مردار
نه حرص علم و هنر ماندشان نه حرص بهشت
نجوید او خر و اشتر که هست شیرسوار
خموش اگر شمرم من عطا و بخشش هاش
از آن شمار شود گیج و خیره روز شمار
بیا تو مفخر تبریز شمس دین به حق
کمینه چاکر تو شمس گنبد دوار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *