+ - x
 » از همین شاعر
 آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست
 آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی
 این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم
 با یار بساز تا توانی
 چند نهان داری آن خنده را
 یار مرا می نهلد تا که بخارم سر خود
 درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت
 خوش باش که هر که راز داند
 فان وفق الله الکریم وصالکم
 از سوی دل لشکر جان آمدند

 » بیشتر بخوانید...
 از بودنی ایدوست چه داری تیمار
 سال ها پیروی مذهب رندان کردم
 زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
 نالد به حال زار من امشب سه تار من
 تنها
 ترا من سخت بیجا دوست دارم
 شب چله
 دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو
 زیر زنجیر، ای مبارز خلق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقار
که دوش هیچ نخفتم ز تشنگی و خمار
لبم که نام تو گوید به باده اش خوش کن
سرم خمار تو دارد به مستیش تو بخار
بریز باده بر اجسامم و بر اعراضم
چنانک هیچ نماند ز من رگی هشیار
وگر خراب شوم من بود رگی باقی
چو جغد هل که بگردد در این خراب دیار
چو لاله زار کن این دشت را به باده لعل
روا مدار که موقوف داریم به بهار
ز توست این شجره و خرقه اش تو دادستی
که از شراب تو اشکوفه کرده اند اشجار
مرا چو مست کنی زین شجر برآرم سر
به خنده دل بنمایم به خلق همچو انار
مرا چو وقف خرابات خویش کردستی
توام خراب کنی هم تو باشیم معمار
بیار رطل گران تا خمش کنم پی آن
نه لایقست که باشد غلام تو مکثار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *